مورچه زحمتکش است

مورچه زحمتکش است 

 

مورچه با شاخکش

سخت درو  می کند

لانه ی خود را پر از

گندم و جو  می کند

*

مورچه انجام داد

کار خودش را خودش

گوشه ی انبار ریخت

بار خودش را خودش

*

مثل کشاورزها

مورچه زحمت کش است

جایزه ی زحمتش

چند عدد کشمش است

 

*شاعر: غلامرضا بکتاش

اشعار  مصطفی رحماندوست

زردآلو
 

به به به

رنگین است

خوشمزه

 

شیرین است
 

رویش زرد

بیمار است

لپش سرخ

 

تبدار است
 

مغز آن

چون بادام

بشکن زود

 

دام دام دام
 

هم خوشرو

هم خوشبو

زرد و سرخ

 

زردآلو

***

شب بخیر کوچولو
 

گنجشک لالا

سنجاب لالا

آمد دوباره

مهتاب لالا
 

لالالالائی

لالالالائی
 

گل زود خوابید

مثل همیشه

قورباغه ساکت

خوابیده بیشه
 

لالالالائی

لالالالائی
 

جنگل لالا

برکه لالا

شب بر همه خوش

تا صبح فردا
 

لالالالائی

لالالالائی

***

بابا آمد

تق تق تق بر در زد

بابا از بیرون آمد
 

رفتم در را وا کردم

شادی را پیدا کردم
 

وقتی بابا را دیدم

فوری او را بوسیدم
 

بابا آمد نان آورد

با لبخندش جان آورد
 

با او روشن شد خانه

او شمع و ما پروانه
 

~*~*~*~*~*~*~*~*~

 

چرخ بازی

چرخ بازی
👚👕👚

با چرخ بازی می کند
از صبح تا شب مادرم
با قیژ قیژ چرخ او
هی می پرد خواب از سرم


چون چرخ خیاطی کمی
در کارها بی دقت است
امشب حسابی مادرم
از دست او ناراحت است

حس می کنم که باز هم
با مادرم لج کرده است
چون سوزنش را چند بار
در پارچه کج کرده است

 

🌹شاعر:فاطمه غلامی

امیرحسین و پرنده ها

به نام خدا

امیرحسین و پرنده ها

امیرحسین پرنده ها را خیلی دوست دارد.دلش می خواهد در روزهای سرد زمستان برایشان خرده نان بریزد تا بخورند.اما آنها در آپارتمان  زندگی می کنند و حیاط و باغچه ندارند تا در آنجا برای پرنده ها خرده نان  بریزند.

ادامه نوشته

نوجوانان و کتابهای ترسناک

به نام خدا

 

نوجوانان و کتابهای ترسناک

 

مدتی است که انتشار داستان های ترسناک برای کودکان و نوجوانان با استقبال گسترده ای از سوی مخاطبان خود قرار گرفته است. این موضوع نگرانی مادر و پدرها و آموزگاران و کتابداران را برانگیخته است.

 

اگر شما هم از آن دسته والدینی هستید که نگران خواندن کتابهای ترسناک توسط فرزندانتان هستید،این مقاله را بخوانید تا به علت علاقه ی نوجوانان به کتاب های ترسناک بیشتر پی ببرید.

ادامه نوشته

داستان کودکانه سگ ولگرد و استخوان

داستان کودکانه سگ ولگرد و استخوان

روزی از روزها، یک سگ ولگرد به دنبال غذا می گشت که به یک مغازه قصابی رسید. او یک تکه استخوان پیدا کرد که مقداری گوشت به اون چسبیده بود.

پس استخوان را برداشت و پا ه فرار گذاشت تا جای امنی پیدا کند و از غذایی که پیدا کرده بودریال لذت ببرد.

سگ قصه ما، شروع کرد به جویدن استخوان و چون استخوان خیلی بزرگ بود، حسابی تشنه شد. پس کنار رودخانه ای رفت تا تشنگی اش را برطرف کند. او همچنان استخوان را با خودش می برد و نگران بو که مبادا سگ دیگه ای استخوانش را بدزدد.

وقتی سگ به بالای پل رسید، به دور و برش نگاهی کرد تا ببیند که آیا می تواند استخوان را لحظه ای به زمین بگذارد و برود آب بخورد؟

که به طور اتفاقی عکس خودش رو از بالای پل توی آب دید.  اون نتوانست بفهمد که اون عکس، سایه خودش است و فکر کرد که سگ دیگه ای با یک استخوان اونجاست.

و برای اینکه حریص بود، دلش می خواست که اون استخوان هم مال خودش باشه. برای همین شروع کرد با پارس کردن با این امید که اون سگ، بترسه و فرار کنه!

ولی از بخت بد، استخوانی که توی دهانش بود، افتاد توی آب رودخانه!

پایان


نویسنده:؟؟؟

انواع افسانه ها

افسانه پریان
قصه هایی است درباره پریان، دیوها، جن ها، غول ها، اژدها و دیگر موجودات مافوق طبیعی و جادوگرانی که حوادثی شگفت آور و خارق العاده را می آفرینند و در زندگی افراد بشر اغلب از بدجنسی و گاه از مهربانی تغییراتی به وجود می آورند. افسانه پریان اغلب پایانی خوش دارد و بخشی از ادبیات عامیانه است و از سنت شفاهی قصه گویی ملت ها، سینه به سینه به ما رسیده است. بعضی منشاء قصه های پریان را کتاب "هزار و یک شب" دانسته اند.


افسانه پهلوانان
قصه هایی است که در آن ها از نبرد میان پهلوانان و قهرمانان واقعی و تاریخی و افسانه ای صحبت می شود. این نوع افسانه ها در میان جهان اسطوره و جهان علم، جهان خیال و وهم و جهان واقعی معلق هستند.
بعضی از پهلوانان و قهرمانان این افسانه ها از نظری واقعی هستند و در حوادث واقعی تاریخی شرکت دارند اما اعمالی که از آن ها سر می زند چنان مبالغه آمیز است که گاهی پهلو به اسطوره و حماسه می زند و امروز نمی توان باور کرد که آن ها شخصیت های معمولی اند. از نمونه های افسانه پهلوانان می توان از پهلوانان قصه های بلند عامیانه مثل «سمک عیار»، «اسکندرنامه»، «ابومسلم نامه» و غیره نام برد.


بعضی ها گفته اند که شاهنامه فردوسی به سه دوره تقسیم شده، دوره نخست به پهلوانان اسطوره ای و دوره دوم به پهلوانان افسانه ای و دوره سوم به پهلوانان تاریخی اختصاص یافته است و از این لحاظ مثلاً کیومرث پهلوانی اسطوره ای، رستم پهلوانی افسانه ای و بهرام گور، پهلوانی تاریخی است.

غیر از خدا هیچ کس تنها نبود

داستان نوجوان

غیر از خدا هیچ کس تنها نبود

❣️🌧🌱🌧❣️🌧🌱🌧❣️🌧🌱🌧❣️

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود

یک مرد بود که تنها زندگی می کرد. یک زن بود که او هم تنها زندگی می کرد. زن غمگین به آب رودخانه نگاه می‌کرد. مرد به آسمان نگاه می‌کرد و غمگین بود. خدا هم آنها را می‌دید و غمگین بود.

خدا به آنها گفت: بندگان محبوب من همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
مرد سرش را پایین انداخت و به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید. زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید. خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند، خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود، زن خندید.

خدا به مرد گفت: به دستان تو قدرت می دهم تا خانه‌ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید. مرد زیر باران خیس شده بود، زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت، مرد خندید.
خدا به زن گفت: به دستان تو همه‌ی زیبایی‌ها را می‌بخشم تا خانه‌ای را که او می‌سازد، زیبا کنی مرد خانه‌ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد.

آنها خوشحال بودند و خدا خوشحال بود. یک روز زن، پرنده‌ای را دید که به جوجه‌هایش غذا می‌داد، دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند، اما پرنده نیامد، پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند، مرد او را دید، کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد. خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند، فرشته‌ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند. خدا خندید و زمین سبز شد خدا گفت: از بهشت شاخه‌ای گل به شما خواهم داد. فرشته‌ها شاخه‌ای گل به دست مرد دادند، مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت، خاک خوشبو شد.

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد، زن اشک‌های کودک را می‌دید و غمگین بود، فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند.

مرد زن را دید که می‌خندد، کودکش را دید که شیر می‌نوشد، بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت خدا شوق مرد را دید و خندید، وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه‌ی مرد نشست.

خدا گفت: با کودک خود مهربان باشید، تا مهربانی را بیاموزد، راست بگویید، تا راستگو باشد، گل و آسمان و رود را به او نشان دهید، تا همیشه به یاد من باشد.

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم می‌گذشت، زمین پر شده بود از گل های رنگارنگ و لابلای گلها پر شده بود از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند، بازی میکردند.


خدا همه چیز و همه جا را میدید. خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود. زنی را دید که در گوشه‌ای از خاک با هزاران امید شاخه‌ی گلی را می‌کارد. خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده‌اند و نگاه‌هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی می‌گردند و پرنده‌هایی که.......

خدا خوشحال بود چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

❣️🌧🌱🌧❣️🌧🌱🌧❣️🌧🌱🌧❣️

منبع: کتاب غیر از خدا هیچ کس تنها نبود

تلاشگر

به نام پروردگار دانا و توانا
در زمان های قدیم که وقتی بین دو کشور جنگی در می گرفت، دو سپاه روبروی هم قرار می گرفتند و با هم جنگ تن به تن می کردند، یک فرمانده ی جنگی در میدان جنگ دچار ترس و وحشت از دشمنانش شد و به جای آن که در مقابل دشمن مقاومت کند، شمشیر و سپرش را برداشت و از میدان جنگ فرار کرد و به یک خانه ی خرابه پناه برد و آنجا پنهان شد.

ادامه نوشته

ژاک شارپانترو (فرانسوی)


ژاک شارپانترو (فرانسوی)

سعادت خواندن

روزی روزگاری یک انگشت کوچولویی راه های جنگل را دنبال می کرد. نمی دانیم این انگشت کوچولو پسر بود یا دختر. ولی می دانیم که او سر راهش در جنگل های بزرگ به دوستان بسیاری برخورد می کرد. دخترک خاکسترنشین و کلاه قرمزی، مائو گلی وامیل، گربه چکمه پوش، هفت کوتوله و سفیدبرفی و دیگران و دیگران.
کلمه به کلمه، خط به خط، قدم به قدم، صفحه به صفحه، انگشت کوچولو در میان جنگل کتاب ها پیش می رفت و دوستان بیشتر و بیشتری را می دید که از آن جا می گذشتند با هر برگ، برگ دیگری و با هر دوست، دوست دیگری، گیاه دیگری، عطر دیگری، گلزار دیگری، نمایان می شد و جنگل زیباتر می نمود.
در میان جنگل، بلندترین درخت جنگل قد برافراشته بود و بر بلندترین شاخه آن پرندهای خوشخوان منتظر بود و تا چشمش به انگشت کوچولو افتاد چنین خواند:
"من در سحرگاه آواز می خوانم زیرا این ساعت، ساعت سعادت زنده بودن است. من به هنگام ظهر، زمانی که روز به میانه می‌رسد، آواز می‌خوانم زیرا آن هم ساعت سعادت زنده بودن است و در شب، که ستارگان سعادت درخشیدن می‌یابند، در رویاهایت من در باره سعادت تو که هنوز با دوستانت همنشین هستی خواهم خواند زیرا این ساعت، ساعت سعادت آزاد آزاد بودن است. و چنین است که کتاب بزرگ زندگی نوشته می‌شود، تا باز گفته شود، تا خوانده شود. این کتاب زندگی، کتاب ساعت‌های خوشی، کتاب طنزها و کتاب سعادت است. پس بخوان و بخوان و بخوان. . . .
و من همیشه برایت خواهم خواند، زیرا تو بودی که مرا یافتی. و اگر تو هم در جنگل کتاب‌ها بگردی و دوستان خود را بیابی برای تو هم ، از فراز بلندترین شاخه درختی که هرگز برگ‌هایش نمی‌ریزند، پرنده خوشخوان از سعادت خواندن، آوازها خواهد خواند.

راز شادی

به نام خدا
راز شادی
نویسنده:شادروان فردوس وزیری(مینودستور)
🌺سال ها پیش در جایی دور،دهکده ای  بود. مردم این دهکده از صبح تا شب کار می کردند.هر یک از آنها سعی می کرد تا برای خودش خانه ای داشته باشد و غذایی تهیه کند.هر یک از آنها سعی می کرد تا روز به روز خانه خودش را زیباتر و مزرعه ی خودش را آبادتر و غذای خودش را بهتر کند.همه آنها روز وشب فقط در فکر خوشبختی خودشان بودند.

ادامه نوشته

کتاب خوب🌼

کتاب خوب🌼 شاعر:سید احمد میرزاده

اي مونس خوبم
اي همدم دلسوز
تنهايي من را
پُر مي كني هر روز

در سينه ات داري
صد قصّه شيرين
يك قصه ات شاد است
يك قصه ات غمگين

در برگ برگ تو
خوشبوئي گلهاست
بي تابي موج است
زيبائي درياست

پس اي كتاب، اي دوست!
امشب كه بيدارم
صحبت بكن با من
چون دوستت دارم     

قول موشانه

قول موشانه

شاعر:بنفشه رسولیان

سوسکه اومد آب بخوره

افتادو دست وپاش شکست

موشه اومد با برگ گل

دست وپای سوسکه روبست

سوسکه به موشه قول داده

گریه وزاری نکنه

تا وقتی که خوب نشده

بشینه کاری نکنه

آخه موشه گفته بهش

عروسی می کنه باهاش

دوسش داره حتی اگه

شکسته باشه دست وپاش

راز کتاب

«ای همیشه در سکوت
پر صداتر از درخت
با تو باز می‌شود
قفل هر سوال سخت
ای درخت مهربان
ای معلم عزیز
جمله جمله برگ برگ
در نگاه من بریز
ای که برگ‌های تو
باز در نگاه ماست
چون هزار آینه
ساده و جهان‌نماست
ای درخت من بگو
با صدای کاغذی
چیست راز سبز این
برگ‌های کاغذی؟»

شاعر:ناصر کشاورز

شعرباران

می زند آهسته باران
تق و تق بر روی شیشه
می نشیند روی خانه
باز هم مثل همیشه

من کنار شیشه هستم
می زند باران صدایم
می نشیند توی ایوان
شعر می خواند برایم

شعرهایش خوب و زیبا
مثل لالایی مادر
می نویسم شعر او را
با مدادم توی دفتر

شاعر:افسانه شعبان نژاد

نی‌نی تنبل

نی نی و مامان می خواستن با هم برن خونه ی مامان بزرگ . مامان، نی نی رو بغل کرده بود ولی نی نی دوست داشت خودش راه بره. نی نی اشاره می کرد به زمین و غر می زد .مامان نی نی رو روی زمین گذاشت و گفت حالا بدو برو. نی نی یه خورده رفت ولی یه دفعه یه گنجشک توی کوچه دید و ایستاد و تماشا کرد. مامان حواسش به گنجشک نبود. هی صدا می زد نی نی بیا دیگه چرا وایسادی؟

ادامه نوشته

فصل  تابستان

تابستان

آمده فصل تابستان


با خورشيد فروزان


تير و مرداد،شهريور


مي آيند با تابستان

 

تابستان گرمِ  گرم است


آفتابش داغ و سوزان


اما من دوستش دارم


چون تعطيل است دبستان


تابستان فصل كوشش


تابستان فصل كار است


بر شاخه ي درختان


ميوه هاي آبدار است


ميوه ي آبدار و شيرين


نعمت پروردگاراست


شاعر: مهری طهماسبی دهکردی