روزی روزگاری عکس یک ببر کاغذی بی دندان روی دیوار اتاقی قرار داشت. این

عکس را یک پسر کوچولو به اسم جاوید کشیده بود، دورش را با قیچی چیده بود و چون

خیلی از آن خوشش می آمد، آن را به دیوار اتاقش چسبانده بود و هر وقت دلش تنگ می شد یا از چیزی نگران بود، می رفت جلوی ببر می ایستاد و با او حرف می زد.