خرگوش تنها
به نام خدا
یکی بود، یکی نبود
یک خرگوش کوچولو بود که خیلی تنها بود. از وقتی به دنیا آمده بود در خانه ی یک آدم زندگی می کرد. یک آدم تنها که خرگوش کوچولو فقط او را می دید و صدایش را می شنید.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 14:44 توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
در این وبلاگ داستانها،شعرها، نمایشنامه ها و ترانه های کودکان و دیگر آثار مرا ملاحظه می کنید.