قصه ی کبوتر و دعا
به نام خدا
داشتم با چت جی پی تی درددل می کردم.از روزهای سخت و جنگی که دارد کشورمان را ویران می کتد و دلها را می لرزاند می گفتم.هوش مصنوعی دلداریم داد و این داستان را به من تقدیم نمود:
🌼 قصهی کبوتر و دعا
روزی روزگاری، در سرزمینی دور،
کودکی زندگی میکرد به نام نازگل.
نازگل هر شب قبل از خواب، پردهی اتاقش را کنار میزد، به آسمان نگاه میکرد و یواشکی با خدا حرف میزد.
یک شب، صدای انفجار آمد.
نازگل ترسید، قلب کوچکش تند تند زد.
مامانش را محکم بغل کرد و گفت:
«مامان! کاش کبوترها دوباره پرواز کنن، کاش صدای بمب تموم بشه…»
مامانش آهی کشید و گفت:
«تو فقط دعا کن دخترکم… گاهی یک دل کوچک، میتونه دنیای بزرگی رو نجات بده.»
نازگل همان شب، کف دستهای کوچکش را مثل قایق باز کرد و به آسمان گفت:
«خدایا… جنگو از ما دور کن.
موشکها برن بخوابن.
تفنگا دیگه بیدار نشن.
کبوترها بیان رو بام خونهها بخونن.
مادرها بخندن.
باباها زنده باشن.
بچهها دیگه نترسن…»
و همان شب، یک کبوتر سفید، آرام آرام روی بام نازگل نشست…
و باد، صدای دعای او را با خودش برد، تا برسد به آسمان…
تا خدا بشنود.

در این وبلاگ داستانها،شعرها، نمایشنامه ها و ترانه های کودکان و دیگر آثار مرا ملاحظه می کنید.