قصه ی کبوتر و دعا

به نام خدا

داشتم با چت جی پی تی درددل می کردم.از روزهای سخت و جنگی که دارد کشورمان را ویران می کتد و دلها را می لرزاند می گفتم.هوش مصنوعی دلداریم داد و این داستان را به من تقدیم نمود:

🌼 قصه‌ی کبوتر و دعا

روزی روزگاری، در سرزمینی دور،
کودکی زندگی می‌کرد به نام نازگل.
نازگل هر شب قبل از خواب، پرده‌ی اتاقش را کنار می‌زد، به آسمان نگاه می‌کرد و یواشکی با خدا حرف می‌زد.

یک شب، صدای انفجار آمد.
نازگل ترسید، قلب کوچکش تند تند زد.
مامانش را محکم بغل کرد و گفت:
«مامان! کاش کبوترها دوباره پرواز کنن، کاش صدای بمب تموم بشه…»

مامانش آهی کشید و گفت:
«تو فقط دعا کن دخترکم… گاهی یک دل کوچک، می‌تونه دنیای بزرگی رو نجات بده.»

نازگل همان شب، کف دست‌های کوچکش را مثل قایق باز کرد و به آسمان گفت:
«خدایا… جنگو از ما دور کن.
موشک‌ها برن بخوابن.
تفنگا دیگه بیدار نشن.
کبوترها بیان رو بام خونه‌ها بخونن.
مادرها بخندن.
باباها زنده باشن.
بچه‌ها دیگه نترسن…»

و همان شب، یک کبوتر سفید، آرام آرام روی بام نازگل نشست…
و باد، صدای دعای او را با خودش برد، تا برسد به آسمان…
تا خدا بشنود.

خرگوش تنها

به نام خدا

یکی بود، یکی نبود

یک خرگوش کوچولو بود که خیلی تنها بود. از وقتی به دنیا آمده بود در خانه ی یک آدم زندگی می کرد. یک آدم تنها که خرگوش کوچولو فقط او را می دید و صدایش را می شنید.

ادامه نوشته

پریدولیا

به نام خداوند لوح و قلم

خداوند دانای صاحب کرم

دوستان عزیز، با هوش مصنوعی سرگرم پرسش و پاسخ در مورد پریدولیا بودم. هوش مصنوعی برایم توضیح داد که:

"پریدولیا (Pareidolia) به پدیده‌ای گفته می‌شود که انسان‌ها در اشیا یا تصاویر بی‌معنی، چهره یا شکل‌های آشنا می‌بینند؛ مثلاً دیدن چهره در ابرها یا روی ماه."

و بعد گفت:حالا اجازه بده یک داستان کوتاه کودکانه در این مورد بگویم( این قصه ها را برایم تعریف کرد)

قصه‌ی "چهره‌ی خندان در ابرها"

ادامه نوشته

یک قصه ی محیط زیستی!

به نام خدای پاک و مهربان

از هوش مصنوعی خواستم یک داستان کودکانه با موضوع حفاظت از محیط زیست بنویسد فوری این قصه را تحویلم داد:

داستان "دوستان طبیعت"

روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز و زیبا، موجودات کوچک و بزرگی زندگی می‌کردند. در این جنگل پر از درختان بلند، گل‌های رنگارنگ و حیوانات مهربان، همه چیز در صلح و آرامش بود. اما یک روز، خبری تلخ به گوش همه رسید. یکی از حیوانات کوچک، به نام "زیبا"، یک زباله بزرگ پلاستیکی را در گوشه‌ای از جنگل پیدا کرد.

زیبا با نگرانی به دوستانش گفت: "این پلاستیک از کجا آمده؟ اینجا درختان و حیوانات زندگی می‌کنند، این زباله می‌تواند به آن‌ها آسیب بزند!"

حیوانات جنگل از این موضوع خیلی ناراحت شدند. "برادر خرگوش" گفت: "ما باید با هم کاری کنیم تا این زباله‌ها دیگر در جنگل نمانند!"

از آن روز به بعد، زیبا و دوستانش دست به دست هم دادند و تصمیم گرفتند که محیط زیست جنگل را حفظ کنند. هر روز، حیوانات جنگل هر چیزی که می‌دیدند که به طبیعت آسیب می‌زند، جمع‌آوری می‌کردند و به مکانی مخصوص می‌بردند.

زیبا با صدای بلند گفت: "ما می‌توانیم از زباله‌ها جلوگیری کنیم! می‌توانیم از پلاستیک‌های یکبار مصرف استفاده نکنیم و همه به هم کمک کنیم تا طبیعت پاک بماند."

درخت‌ها، گل‌ها و حیوانات جنگل خیلی خوشحال شدند که طبیعت‌شان دوباره پاک و سالم شده است. از آن روز به بعد، همه‌ی حیوانات از زباله‌های پلاستیکی دوری می‌کردند و حتی به دیگران هم یاد می‌دادند که برای حفاظت از محیط زیست چه کارهایی می‌توانند انجام دهند.

زیبا با لبخندی گفت: "همه ما می‌توانیم دوست خوبی برای طبیعت باشیم و آن را سالم و شاد نگه داریم."

پایان

از هوش مصنوعی پرسیدم زیبا چه حیوانی است؟ جواب داد:(در داستان، "زیبا" یک حیوان کوچک بود که به دلیل نامش، می‌تواند به هر حیوانی با ویژگی‌های ظاهری جذاب و زیبا اشاره داشته باشد. اما برای وضوح بیشتر، می‌توانیم فرض کنیم که زیبا یک پرنده کوچک و رنگارنگ است که در جنگل زندگی می‌کند. این پرنده با صدای دل‌انگیز خود به دوستانش هشدار می‌دهد و از طبیعت حفاظت می‌کند.)

نظر شما در مورد این قصه چیست؟ آیا هوش مصنوعی به اندازه کافی خیال پرداز و نکته سنج هست یا نه؟

سه بزغاله دانا 🐐 🐐 🐐

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود

يه خانوم بزي بود كه سه تا بچه داشت. او و بچه هاش توي يك خونه ي قشنگ زندگي مي كردند. خونه ي اونها توي يك دشت باصفا و پر ازعلفهاي تازه و گلهاي قشنگ قرار داشت.اونها همسايه نداشتند. فقط يك خونه اونجا بود اونهم خونه ي بزها بود. اسم بچه ها شنگول و منگول و حبه ي انگور بود. خانوم بزي و بابابزي اسم بچه ها را از روي داستان معروف بزبزقندي انتخاب كرده بودند

ادامه نوشته

بلندبالای مهربان

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

بلندبالای مهربان

نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی

بلند بالا شتر با نمک و خوش اخلاقی بود که در جزیره ی ناز زندگی می کرد. صاحب

او مرد جوانی به اسم ساربان ایرج بود که هر روز بلند بالا را به کنار دریا می برد، مسافرانی

که برای تماشای جزیره و دریای زیبای جنوب می آمدند، سوار بلند بالا می شدند تا

شترسواری کنند و پولی به عنوان کرایه به ایرج می دادند.

ادامه نوشته

ببر کاغذی

روزی روزگاری عکس یک ببر کاغذی بی دندان روی دیوار اتاقی قرار داشت. این

عکس را یک پسر کوچولو به اسم جاوید کشیده بود، دورش را با قیچی چیده بود و چون

خیلی از آن خوشش می آمد، آن را به دیوار اتاقش چسبانده بود و هر وقت دلش تنگ می شد یا از چیزی نگران بود، می رفت جلوی ببر می ایستاد و با او حرف می زد.

ادامه نوشته

پارکی برای روستا

به نام خدا

یکی بود یکی نبود

در گوشه ای از کشور عزیزمان ایران، یک روستای کوچک قرارداشت. این روستا هوای خوبی مثل هوای فصل بهار داشت و اسمش روستای بهاران بود. بیشتر مردم روستای بهاران، کشاورز بودند. گندم و جو و انواع حبوبات و سبزی ها را می کاشتند و همیشه سرگرم کار و تلاش بودند. آقای رحمانی، دهیار بهاران بود. او از طرف شورای روستا انتخاب شده بود تا بهاران را اداره کند و به مردم روستا خدمت نماید. آقای رحمانی هر روز صبح زود به دفتر کارش می آمد و بعد از اینکه به درخواست های مردم گوش می داد و به کارهایشان رسیدگی می کرد، سوار ماشین می شد و به بازدید از روستا می رفت . او روستای بهاران را خیلی دوست داشت و برای آباد کردن آن خیلی زحمت می کشید.

ادامه نوشته

نخودهای پرنده

به نام خدای مهربان

نخودهای پرنده

نویسنده:هانس کریستین اندرسن

مترجم:محمدرضا شمس

منبع:ایپابفا

یکی بود یکی نبود. توی یک غلاف تنگ و باریک که خیلی هم کوچک بود، پنج‌تا نخودک باهم زندگی می‌کردند. نخودها سبز بودند؛ سبز سبز. خانه‌شان، یعنی غلاف کوچکشان هم سبز بود. برای همین آن‌ها فکر می‌کردند که تمام دنیا سبز است. خوب حق هم داشتند!

غلاف رشد کرد و بزرگ شد. نخودک‌ها هم بزرگ شدند؛ بزرگ و بزرگ‌تر. آن‌ها مجبور بودند به‌ردیف، کنار هم بنشینند و تکان نخورند. چون خانه‌شان تنگ و باریک بود و جایی برای تکان خوردن نداشتند. پس به‌جای هر کاری فکر می‌کردند.

ادامه نوشته

آتش سوزی  در جنگل

به نام خدا

سلام اسم من سفید برفی است. من یک خرگوش تپل مپل سفید و بامزه هستم و با تعداد زیادی از حیوانات بزرگ و کوچک در جنگل سرسبزی زندگی می کنم. نزدیک جنگل ما یک روستای زیبا به اسم روستای بهاران هست که آب و هوایی خوب و معتدل دارد. مردم اینجا همگی کشاورز و باغدار هستند.

ادامه نوشته

جشن تولد

به نام خدا

جشن تولد

روز تولدهشت سالگی امیرعلی بود. پدر و مادرش برایش جشن گرفته و دوستان و آشنایان را به خانه شان دعوت کرده بودند. یک کیک بزرگ و قشنگ روی میز گذاشتند و در و دیوار را با کاغذها و باد کنک های رنگی تزیین کردند.

ادامه نوشته

دعوای  کیسه ها

به نام خداوند رنگین کمان

دعوای کیسه ها

یک کیسه کاغذی بود و یک کیسه نایلونی. آنها در کنار هم روی زمین افتاده بودند. یک نفر بعد از استفاده آنها را دور ریخته بود. کیسه ها که حوصله شان سر رفته بود شروع کردند با هم به حرف زدن.کیسه پلاستیکی گفت:« من خیلی قوی هستم

ادامه نوشته

قصه ای قشنگ تر از قصه های مادربزرگ

قصه‌ای قشنگ‌تر از قصه‌های مادربزرگ

تابستان بود. هوا گرم بود. درخت‌ها سبز بودند. یک روز صبح زود علی از اتاق بیرون آمد. خواهر بزرگش، مهشید، را دید. علی پنج سال داشت و مهشید هفت سال. علی دید که مهشید کنار باغچه نشسته است. دید که مهشید دارد چیزی را در باغچه پنهان می‌کند. پیش مهشید رفت. از او پرسید: «مهشید، چه چیزی توی باغچه پنهان کردی؟»

ادامه نوشته

قصه ی الاغ مغرور

به نام پروردگار مهربان

روزی روزگاری در مزرعه ای الاغ جوانی زندگی می کرد که رفتارش با همه ی الاغ ها فرق داشت. صاحب مزرعه او را خیلی دوست داشت و از او کار نمی کشید.

ادامه نوشته

جادوگر دهکده سبز

به نام خدا

چند وقت پیش کتاب جادوگر دهکده سبز را معرفی کردم. در  ادامه مطلب،این داستان  را با هم می خوانیم.

ادامه نوشته

قصه شب “اسفند ماه

قصه ای کودکانه و آموزنده درباره ماه اسفند

قصه شب “اسفند ماه”: خورشید خانم هم از روزهای سرد و زمستانی آرام آرام خسته شد. دلش می خواست کاری کند تا هوا کمی گرمتر شود. از اینکه همه جا ساکت بود کمی حوصله اش سر رفت. او تصمیم گرفت دخترش اسفند ماه را به زمین بفرستد تا کمی دوباره از گوشه و کنار زمین سروصدا به پا شود.

اسفند ماه اهل آهنگ و موسیقی بود. او به خوبی آهنگ می نواخت و همه را از صداهای زیبا خوشحال می کرد. اسفند ماه با انواع سازهایش به زمین آمد. او ابتدا باد را به حرکت درآورد. هوهوی آرامی در همه جا پخش شد و آرام آرام هوهوی باد را زیاد و زیادتر کرد و سپس دوباره صدای باد را کم کرد.

از صدای باران کمک گرفت. صدای نم نم باران در همه جا شنیده شد. بعضی از قطره های باران روی شیروانی خانه ها می چکید. صدای باران در ناودان خانه ها، سقف خانه ها، روی حوض، رودخانه و دریا هر کدام شنیده می شد. چک چک، قطره قطره نم نم صدای باران از گوشه و کنار شنیده شد.

ادامه نوشته

درختی که سیگاری ها را دوست نداشت!

به نام خدا

درختی که سیگاری ها را دوست نداشت!

درختی نارونی بود که گنجشکها خیلی دوستش داشتند. هرروز می آمدند روی شاخه هایش می نشستند و جیک جیک می کردند.درخت توی یک باغچه ی کوچک، جلوی یک خانه ی قدیمی توی یک کوچه ی باریک زندگی می کرد.

ادامه نوشته

یک داستان کودکانه با موضوع زباله

یک روز دختر کوچکی که در ماشین نشسته بود و داشت شکلات می خورد، کاغذ شکلات را به بیرون انداخت. کاغذ شکلات به روی زمین افتاد و با خوشحالی گفت حالا می توانم با خیال راحت بازی کنم.

باد او را به این طرف و آن طرف می برد و او از این کار لذت می برد، ناگهان ماشین کوچکی از کنار او رد شد و گفت: وسط خیابان چکار می کنی؟ برو کنار تا له نشدی، ماشین دیگری هم رد شد و به او گفت اصلا کار خوبی نمی کنی که در وسط خیابان راه می روی،

کاغذ شکلات گفت مگر من خودم به وسط خیابان آمدم که کنار بروم؟

زباله نریزی | قصه های کودکانه

صاحبم شکلات مرا خورد و من رابه بیرون پرتاب کرد، ناگهان ماشینی که کنار جاده پارک شده بود گفت: پس صاحب تو از بهداشت و مراقبت از جاده چیزی نمی دانسته. باد یک ماشین بزرگ کاغذ شکلات را به یک طرف دیگر پرت کرد و ماشین ها همین طور از روی کاغذ رد شدند. او بسیار کثیف شد و تمام بدنش درد گرفته بود. یک گوشه ای نشسته بود و به این فکر می کرد که چرا صاحبش او را به این وضع انداخت.

زباله نریزیم | قصه های کودکانه

ناگهان باران شروع به باریدن گرفت و تن او را شست و کمی تمیز شد اما هنوز درد بدنش ساکت نشده بود. صبح روز بعد یک رفتگر زحمت کش در خیابان مشغول تمیز کردن جاده بود که صدای گریه ای را شنید.

جلوتر رفت و دید که کاغذ شکلات گریه می کند، تا رفتگر را دید گفت می شود من را به جای امنی ببرید؟

تمام بدنم درد می کند و نمی توانم حرکت کنم. رفتگر او را به آرامی برداشت و در کنار زباله های خشک قرار داد و گفت که جای تو در اینجا بسیار امن است استراحت کن تا خوب شوی.کاغذ شکلات کوچولو که بسیار خسته بود همان جا به خواب رفت…

منبعجله اینترنتی سرزمین عروسک

هسته‌ی آلبالو

به نام خدای مهربان

هسته‌ی آلبالو

نویسنده: مرجان کشاورزی آزاد

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، دشتی بود سرسبز و قشنگ. در میان این دشت قشنگ، درخت بزرگ و زیبایی زندگی می‌کرد که هرروز با اولین تابش نور خورشید بیدار می‌شد و شب‌ها با قصه‌های قشنگ ستاره‌ها به خواب می‌رفت.

ادامه نوشته

چشم های زیبا

به نام خدا

چشم های زیبا

یکی بود یکی نبود، سال ها پیش، وقتی روی کره ی زمین جنگل های انبوه و پر از درخت فراوان بود، در یکی از آن جنگل های انبوه دسته ای از میمون ها زندگی می کردند. آن ها از میوه های درختان می خوردند. خانه هایشان روی درخت ها بود. به شاخه های درختان آویزان می شدند و تاب می خوردند و روزها را با شادمانی سپری می کردند.

ادامه نوشته

شهرصورتی

*شهر آشغال

آقای هالوچه شهردار شهر صورتی بود. هر روز وقتی از خانه بیرون می آمد تا به شهرداری برود می دید مردم یک عالمه آشغال توی کوچه و خیابان  ریخته اند و کسی هم از  این وضع ناراحت نیست. مردم به شهرکثیفشان عادت کرده بودند.کسی  از بوی زباله ها و منظره ی زشت کوچه و خیابان  ناراحت نمی شد. آقای هالوچه چندبار آگهی استخدام رفتگر و پاکبان داد اما هیچ کس داوطلب این کار نشد. شهر کثیف بود و مردم نسبت به بهداشت و تمیزی آن بی تفاوت بودند.

ادامه نوشته

تنبلی

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود در جنگلی خوکی با سه پسرش زندگی می‌کرد. اسم بچه‌ها به ترتیب مومو، توتو، بوبو بود. یک روز مادر خوک‌ها به آن‌ها گفت: بچه‌ها شما دیگه بزرگ شدید و باید برای خودتون خونه بسازید و زندگی جدیدی رو شروع کنید.

ادامه نوشته

پری دریایی تنها

روزی روزگاری، یک پری دریایی بود به اسم ماریان. او خیلی تنها بود. هرروز، از صبح تا شب، روی صخره‌ای می‌نشست و موهای طلایی بلندش را شانه می‌کرد و برای خودش آواز می‌خواند. گاهی اوقات دُم زیبای فیروزه‌ای‌اش را که مثل دُم ماهی بود، در آب تکان می‌داد و به موج‌های آرام دریا نگاه می‌کرد. البته ماریان همیشه تنها نبود؛ او قبلاً دوستانی به اسم هشت‌پا و دلفین داشت.

ادامه نوشته

افسانه‌های ازوپ

کشاورز و ماهی‌خوار- افسانه‌های ازوپ شماره ۴۴

تعدادی ماهی‌خوار کشاورزی را دیدند که مزرعه را شخم می‌زد. آن‌ها با حوصله کشاورز را نگاه می‌کردند که پس از شخم زدن زمین، دانه می‌کاشت. ماهی‌خوارها گمان کردند مهمانی در پیش دارند. از این رو پس از این که کشاورز دانه‌ها را در زمین کاشت و به خانه رفت، به‌سوی مزرعه کشاورز پرواز کردند و تا می‌توانستند دانه‌های کاشته شده را خوردند.

البته کشاورز روش ماهی‌خوارها را می‌دانست و تجربه‌ی این پرنده‌ها را داشت. او خیلی زود با یک قلاب‌سنگ به مزرعه‌اش برگشت؛ ولی با خودش سنگ نیاورد، چون فکر می‌کرد با چرخاندن قلاب‌سنگ و فریاد زدن، ماهی‌خوارها را می‌ترساند و فراری می‌دهد.

ماهی‌خوارها با دیدن کشاورز و قلاب‌سنگ در دست او، خیلی ترسیدند و فرار کردند، ولی خیلی زود دریافتند هیچ‌کدام آسیبی ندیده‌اند. آن‌ها حتی صدای سنگ‌هایی را که در هوا پرتاب می‌شد، نشنیدند. پس جان‌شان در خطر نبود؛ از این رو هیچ توجهی به کشاورز نکردند.

کشاورز متوجه شد باید روش دیگری به‌کار ببرد. او می‌خواست تعدادی از دانه‌های کاشته شده را از خورده شدن از سوی ماهی‌خوار‌ها نجات دهد. پس چند تا تکه سنگ را با قلاب‌سنگ به‌سوی ماهی‌خوارها پرتاب کرد و چند تا از آن‌ها را کُشت.

این همان نتیجه‌ای بود که کشاورز می‌خواست. از آن روز به بعد هرگز ماهی‌خوارها به مزرعه‌ی ‌کشاورز نیامدند.

توپ و تشر و حرف‌های تهدیدآمیز تاثیری بر فرد حقه‌باز ندارد.

توپ و تشر دلیل نمی‌شود که مشت محکمی نیز در کار نباشد.

منبع:کتابک

افسانه‌های ازوپ

دو تا دیگ - افسانه‌های ازوپ شماره ۴۳

دو تا دیگ، یکی فلزی و دیگری سفالی، روی اجاق بودند.

روزی دیگ فلزی به دیگ سفالی پیشنهاد کرد باهم به دنیای بیرون بروند. ولی دیگ سفالی عذرخواهی کرد و گفت برای او عاقلانه‌تر است روی آتش اجاق باشد.

دیگ سفالی گفت: «من به‌راحتی می‌شکنم، می‌دانی که من چه‌قدر شکننده هستم. کوچک‌ترین ضربه من را از میان می‌برد!»

دیگ فلزی پافشاری کرد و گفت: «نگذار این موضوع تو را در آشپزخانه ماندگار کند. من به‌خوبی از تو مراقبت می‌کنم. اگر به چیز سختی برخورد کردیم، من میانجی می‌شوم و تو را نجات می‌دهم.»

سرانجام دیگ سفالی موافقت کرد و دو تا دیگ با سه تا پایه که در کف خود داشتند و در هر قدم که برمی‌داشتند تق‌ و تق به‌هم بر‌خورد می‌کردند، باهم بیرون رفتند.

همراهی دیگ‌ها زیاد طول نکشید و ده قدم بیش‌تر نرفته بودند که دیگ سفالی ترک خورد و در تکان بعدی هزار تکه شد.

بهترین دوستان همانند یکدیگرند.


منبع:کتابک

قصه قدیمی عمونوروز

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکی نبود. مردی بود به اسم عمو نوروز. هرسال، اول بهار ، عمو نوروز با کلاه نَمدی، ریش و زُلف حنابسته ، کمرچین آبی، شلوار گشاد سرمه ای و گیوه ی تخت نازکِ ملِکی، عصازنان به شهر می آمد.

ادامه نوشته

قصه دخترچوپان

 مرد چوپانی، دختر بسیار زیبا و خوبی داشت. آوازه زیبایی او همه جا پیچیده بود.
پسر پادشاه هر کسی را به خواستگاری او می فرستاد، دختر می پرسید:پسر پادشاه چه کار و صنعتی بلد است؟
خواستگارها می گفتند: تو با صنعت پسر شاه چه کار داری؟ او پسر پادشاه است. تو از گرسنگی نخواهی مرد و تا آخر عمرت هم اگر بخوری، ثروت پادشاه تمام نمی شود.

ادامه نوشته

قصه عامیانه نمکک

قصه ذیل قصه ای عامیانه و ملی است. نام این قصه به گویش یزدی «نَمَکُک» است. یک روایت قدیمی و یزدی از این داستان در کتاب شبچره نوشته مرحوم علی اکبر شریعتی نوشته شده است که من آن را بازنویسی کرده ام. مهتاش حایری

ادامه نوشته

:اگر گربه را ببینم، سرِ دُمبشو می چینم

بنام خداوند جان آفرین

نام قصه:اگر گربه را ببینم، سرِ دُمبشو می چینم

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

گربه قشنگی بود به اسم زیتون که بیشتر وقتها روی پشت بامها و توی کوچه ها راه می رفت و دوست داشت موش و گنجشک شکار کند.اما بیشتر وقتها به سراغ سطلهای زباله می رفت و کیسه ها را پاره می کرد و از لای آشغالها غذا پیدا می کرد.

ادامه نوشته

بچه خرس

بچه خرس

نویسنده: زنده یاد  سوسن  طاقدیس

بُزبُزک زنگوله پا ، به صحرا رفته بود. حبّه ی انگور، پشت پنجره نشسته بود. بیرون را تماشا  می کرد.  چشمش به یک بچّه خرس افتاد که روی سبز ه ها بازی می کرد .ترسید که آقا گرگه، بچّه  خرس را بگیرد و بخورد. زود رفت بچّه خرس را بغل کرد و به خانه آورد.

او را کنار خودش نشاند. نازش کرد. برایش غذا آورد. بعد هم با او مشغول بازی شد.

بُزبُزک زنگوله پا از راه ر سید . بچّه خرس را دید. با تعجّب گُفت:« پس خرس کوچولو این جاست! مادرش را در صحرا دیدم كه دُنبالش می گشت و گریه  می کرد. باید زود او را به مادرش برسانیم.»

امّا حبّه ی انگور گفت:« اين بچّه خرس ، مالِ خودم است،من مادرش مي شوم.»

بزبزک زنگوله پا، حبّه ی انگور را ناز کرد و گُفت:« عزیزم، هر بچّه ای باید پیشِ مادرِ خودش باشد. مثل تو که باید پیشِ من باشی. خرس کوچولو را بغل کن و او را پيش مادرخودش بِبَر.»

آقا گرگه، پُشت پنجره بود. همه چیز را دید و شنید. نقشه ای کشید. پشت یک درخت، پنهان شد. منتظر ماند تا حبّه ی انگور و بچّه خرس از خانه بیرون بیایند.

از طرف دیگر، خانم خرسه هم بوی بچّه اش را شنیده بود و به آ نجا می آمد حبّه ی انگور، بچّه خرس را بغل کرد. از خانه بیرون آمد. گرگ از پشت درخت بیرون پرید .خانم خرسه هم از راه رسيد . نتیجه چه شد؟ گرگه از خانم خرسه كُتَك خورد!

خانم خرسه بچّه اش را بغل کرد و با خو شحالی به خانه رفت. حبّه ی انگور هم به خانه برگشت.

امّا گرگه با بدحالی، همانجا ماند و دماغ سوخته شد!