چشم های زیبا
به نام خدا
چشم های زیبا
یکی بود یکی نبود، سال ها پیش، وقتی روی کره ی زمین جنگل های انبوه و پر از درخت فراوان بود، در یکی از آن جنگل های انبوه دسته ای از میمون ها زندگی می کردند. آن ها از میوه های درختان می خوردند. خانه هایشان روی درخت ها بود. به شاخه های درختان آویزان می شدند و تاب می خوردند و روزها را با شادمانی سپری می کردند.
همه ی میمون ها شاد و بازیگوش بودند اما یکی از آن ها اصلاً شاد نبود. به آن میمون کوچولوی غمگین که چشم های عجیبی داشت، دو رنگه می گفتند چون رنگ یکی از چشم هایش سیاه و یکی هم زرد بود. میمون قصه ی ما خیلی تنها بود. با کسی بازی نمی کرد. از همه خجالت می کشید و به صورت هیچ کس نگاه نمی کرد. همیشه به زمین چشم می دوخت و از کنار بقیه بی سر و صدا رد می شد. او احساس می کرد که رنگ عجیب چشم هایش باعث تعجب و گاهی هم خنده ی دیگران می شود. بچه میمون ها هر روز کنار رودخانه جمع می شدند و خانم میمون بزرگی به آن ها درس می داد، اما دو رنگه هیچ وقت به کلاس نمی رفت. خانم میمون هر وقت او را می دید می گفت: «تو هم به کلاس بیا و چیزهای تازه یاد بگیر». اما دو رنگه فرار می کرد و به کلاس نمی رفت. یک روز وقتی بچه ها به کلاس رفته بودند، دو رنگه از بالای درخت پایین آمد و از لابلای درختان انبوه جنگل به سوی کوه بلند کنار جنگل رفت. کنار کوه ایستاد و به درختان پر شاخ و برگی که روی دامنه ی کوه بلند روییده بودند نگاه کرد. درختان سرسبز و زیبا بودند. آسمان آبی بود و خورشید طلایی در دل آسمان می درخشید و همه جا را روشن می کرد. دو رنگه با چشمان باز به کوه و آسمان نگاه کرد و آهی کشید و به خودش گفت: «همه چیز قشنگه، هوا خوبه، خورشید درخشانه اما من خوشحال نیستم. با این چشمان عجیب که هر کدامش یه رنگه، با دیگران فرق دارم، همه با تعجب نگاهم می کنند و من نگاهشان را دوست ندارم. حالا به کوه می رم و تنهایی زندگی می کنم.» او رفت و رفت تا به غاری رسید. جلوی غار ایستاد و فکر کرد غار می تواند برای او خانه ی خوبی باشد. خواست وارد غار شود که ناگهان خرس بزرگی از غار بیرون آمد. ترسید و می خواست فرار کند که خرس داد زد: «میمون کوچولو، نترس، فرار نکن، با تو کاری ندارم.» دو رنگه با وحشت به خرس بزرگ سیاه نگاه کرد. خرس چشم های او را دید و با تعجب گفت: «وای! چه چشم های قشنگی! تا حالا ندیده بودم چشم های کسی دو رنگی باشد.» دو رنگه خوشحال شد و گفت: «جدّی می گی؟ چشم های من قشنگند؟» خرس جواب داد: «بله میمون کوچولوی قشنگ! تا امروز هیچ کس را ندیده بودم که همچین چشم هایی داشته باشد.»
دو رنگه گفت: «اما من به خاطر رنگ چشمام همیشه ناراحتم.»
خرس پرسید: «چرا؟ چرا ناراحتی؟»
دو رنگه آهی کشید و گفت: «همه به من می گن چشمای تو عجیبه.»
خرس خندید و گفت: «ای بابا! این که حرف بدی نیست. توی این دنیا خیلی چیزها عجیبند، چشم های تو هم عجیبند و هم قشنگند. با این چشم ها می تونی دنیا را ببینی. اگر چشم نداشتی و کور بودی و نمی تونستی ببینی، حتماً بیشتر ناراحت می شدی.»
دو رنگه کمی فکر کرد و با خوشحالی گفت: «راست می گی خرس دانا. من هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم. اما حالا که گفتی اگر چشم نداشتم نمی تونستم ببینم، فهمیدم که چشمام چقدر مهمند و من خیلی چشام را دوست دارم.»
خرس دستی به سر او کشید و با مهربانی گفت: «پس خدا را شکر کن و بگو خدا جون ممنونم که به من چشم های بینا داده ای تا همه چیز را ببینم.»
دو رنگه با شادمانی بالا و پایین پرید و خرس را بغل کرد و بوسید و گفت: «خدا را شکر می کنم خرس مهربون. حالا دیگه ناراحت نیستم. بر می گردم به جنگل تا توی کلاس خانم میمون بزرگ شرکت کنم. دیگه از دیگران دوری نمی کنم.»
خرس گفت: «برو عزیزم، برو و چیزهای تازه یاد بگیر. برو تا دیر نشده.»
دو رنگه دوان دوان به جنگل برگشت و به کلاس رفت. خانم میمون گفت: «خوش آمدی دو رنگه. امروز درس ما در مورد حواس پنجگانه است.»
دو رنگه گفت: «خانم معلم، لطفاً در مورد بینایی بگو. در مورد چشم ها بگو که همه چیز را می بینند و ما از دیدن چیزهای قشنگ لذت می بریم.»
خانم معلم خندید و گفت: «با شه عزیزم، در مورد حسّ بینایی هم حرف می زنیم.»
آن روز دو رنگه زندگی تازه ای را شروع کرد. دیگر از چشم های دو رنگش خجالت نکشید. با بقیه میمونها دوست شد و هر روز با آنها بازی می کرد و در مدرسه چیزهای تازه یاد می گرفت.
پایان
نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی
3/8/1400
در این وبلاگ داستانها،شعرها، نمایشنامه ها و ترانه های کودکان و دیگر آثار مرا ملاحظه می کنید.