پارکی برای روستا

به نام خدا

یکی بود یکی نبود

در گوشه ای از کشور عزیزمان ایران، یک روستای کوچک قرارداشت. این روستا هوای خوبی مثل هوای فصل بهار داشت و اسمش روستای بهاران بود. بیشتر مردم روستای بهاران، کشاورز بودند. گندم و جو و انواع حبوبات و سبزی ها را می کاشتند و همیشه سرگرم کار و تلاش بودند. آقای رحمانی، دهیار بهاران بود. او از طرف شورای روستا انتخاب شده بود تا بهاران را اداره کند و به مردم روستا خدمت نماید. آقای رحمانی هر روز صبح زود به دفتر کارش می آمد و بعد از اینکه به درخواست های مردم گوش می داد و به کارهایشان رسیدگی می کرد، سوار ماشین می شد و به بازدید از روستا می رفت . او روستای بهاران را خیلی دوست داشت و برای آباد کردن آن خیلی زحمت می کشید.

ادامه نوشته

نخودهای پرنده

به نام خدای مهربان

نخودهای پرنده

نویسنده:هانس کریستین اندرسن

مترجم:محمدرضا شمس

منبع:ایپابفا

یکی بود یکی نبود. توی یک غلاف تنگ و باریک که خیلی هم کوچک بود، پنج‌تا نخودک باهم زندگی می‌کردند. نخودها سبز بودند؛ سبز سبز. خانه‌شان، یعنی غلاف کوچکشان هم سبز بود. برای همین آن‌ها فکر می‌کردند که تمام دنیا سبز است. خوب حق هم داشتند!

غلاف رشد کرد و بزرگ شد. نخودک‌ها هم بزرگ شدند؛ بزرگ و بزرگ‌تر. آن‌ها مجبور بودند به‌ردیف، کنار هم بنشینند و تکان نخورند. چون خانه‌شان تنگ و باریک بود و جایی برای تکان خوردن نداشتند. پس به‌جای هر کاری فکر می‌کردند.

ادامه نوشته