به نام خدا

درختی که سیگاری ها را دوست نداشت!

درختی نارونی بود که گنجشکها خیلی دوستش داشتند. هرروز می آمدند روی شاخه هایش می نشستند و جیک جیک می کردند.درخت توی یک باغچه ی کوچک، جلوی یک خانه ی قدیمی توی یک کوچه ی باریک زندگی می کرد. گاهی صاحبِ خانه ی قدیمی که یک پیرمرد تنها بود می آمد و یک سطل آب پای درخت می ریخت و کمی زیر سایه اش  می ایستاد و به آواز گنجشک ها گوش می کرد. اما یک روز پیرمرد از آن خانه رفت. صاحب جدید خانه، آن را خراب کرد تا آپارتمان بسازد. درخت خیلی دلش برای پیرمرد و خانه قدیمی تنگ شده بود. کارگرانی که خانه را می ساختند، هرروز می آمدند و زیر سایه اش می نشستند و چای می خوردند و سیگار می کشیدند و ته  سیگارها را پای درخت می ریختند. درخت غمگین شد. ته سیگارها خاک باغچه را خراب می کردند. وقتی کارگران آب و غذا می خوردند، ته مانده ی آب و غذای خود را پای درخت بیچاره می ریختند. گنجشکها هم کمتر روی درخت می نشستند. یک روز در فصل تابستان که درخت خیلی تشنه بود،پیرمرد به دیدنش آمد. وقتی درخت را پژمرده و غمگین دید خیلی ناراحت شد. ته سیگارها و آشغال ها را از پای آن جمع کرد. از کارگران یک سطل پر از آب گرفت و پای درخت ریخت. به کارگران گفت:«این درخت سیگاری ها را دوست ندارد. شما خاک پای او را آلوده کرده اید. لطفاً با او مهربان باشید و آبیاریش کنید و آشغال و ته سیگار پایش نریزید تا او هم شما را در زیر سایه اش از نور خورشید حفظ کند.» درخت خوشحال شد و با خودش گفت پیرمرد مهربان چه خوب زبان من را می فهمد! او می داند من از سیگار بدم می آید و سیگاریها را دوست ندارم. دود سیگار نفرت انگیز است. خدا کند هیچ انسانی نخواهد سیگار روشن کند و دودش را به ریه هایش بفرستد و هوای اطرافش را هم کثیف و بدبو کند. کم کم حال درخت خوب شد. کارگرها دیگر زیرش سیگار نکشیدند و آشغال و ته سیگار نریختند. درخت خوشحال بود. گنجشک ها روی شاخه هایش می نشستند و شادمانه ترین آوازهایشان را سرمی دادند روزها خورشید و آسمان آنها را نگاه می کردند و شب ها ستاره ها درخت را می دیدند که سرجایش ایستاده و خوشحال و راضی از اینکه می تواند باعث حال خوب انسان ها و پرنده ها شود، خدای مهربان را شکر می کند.

پایان

نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی