ترانه پاییز

ترانه پاییز

  •        

وقتی میاد، پاییز زیبا
گرد طلا را می پاشه
 به روی برگا
برگا می شه طلایی و زرد
هوا می شه یه خرده ای سرد
پاییز قشنگه
 طلایی رنگه
سرما را کم کم میاره
بارون نم نم می باره
اوّل پاییز
پاییز برگ ریز
اوّل مهرِ مهربونه
 هر بچه ای خودش می دونه
باید بره  به مدرسه
 و درس بخونه


 شاعر: مهری طهماسبی دهکردی

پاییز

کلاغه میگه خبرخبر

پرستوها میرن سفر

حالا که فصل پاییزه

برگ درختا می ریزه

بارون می باره نم نم

یه وقت زیاد یه وقت کم

هوا یه خُرده سرده

برگ درختا زرده

پاییز خیلی قشنگه

ببین چه رنگارنگه!

شاعر:مهری طهماسبی دهکردی

شهرهای کشورم ایران 2

سنندج

سنندج شهر زیبا

روی کوه و تپه ها

با مردمی دلاور

مؤمن، پاک و با خدا

 

مرکز کردستانه

باید اونو ببینی

توی پارک آبیدر

حتماً باید بشینی

 

لهجه ی مردم اینجا

لهجه ی شیرین کردی

مردم اینجا می پوشن

لباس قشنگ کردی

 

از بازار سنندج

جنسای خوبی بخر

صنایع دستیشو

واسه سوغاتی ببر

شاعر:مهری طهماسبی دهکردی

مگس

 

رفتم به آشپزخانه
تا بخورم یک چایی
یک مگس وزوزکنان
سویم آمد ازجایی
نشست روی صورتم
سرم را دادم تکان
مگس کش را برداشتم
هی به او دادم نشان
اما مگس بی خیال
می چرخید و می چرخید
شاید که در خیالش
برای من می رقصید
پنجره را واکردم
مگس پرید و دررفت
پنجره را که بستم
روی شیشه اش نشست
حالا پشت پنجره
نشسته روی شیشه
وز وز وز وز می خواند
آوازش را همیشه

شاعر:مهری طهماسبی دهکردی

 

روز شکوفه ها

چون فکر می کرد آنجا می تواند درس بخواند تا وقتی بزرگ شد،خلبان هواپیما بشود.سرانجام یک روز پدر و مادرش به او خبر دادند که چند روز دیگرروزشکوفه ها، یعنی روز کلاس اولیهاست و او هم باید به مدرسه برود.آن موقع محمد شش سال تمام داشت. محمد خیلی خوشحال شد. با پدر و مادرش رفتند و کیف و دفتر و مداد و پاک کن و دفتر نقاشی و مداد رنگی و کفش و لباس خریدند. محمد مرتب به وسایل تازه اش نگاه می کرد و منتظر بود تا مدرسه ها باز شوند

ادامه نوشته

شعرمحرم(ای حسین ای کشته دین و نماز)

ای حسین ای کشته دین و نماز
بنده ی پاک خدای بی نیاز

ای حسین ای سرو آزاد جهان
دشمن ظلم همه غارتگران

ای حسین ای بنده ی پاک خدا
بهر قرآن کرده ای جان را فدا

تو حسینی، جدّ تو پیغمبر است
بر قلوب مؤمنان او رهبر است

خواستی تا دین حق یاری کنی
بهر حفظ دین حق کاری کنی

ظالمان گفتند با ما یارشو
با یزید و کافران همکارشو

دست رد بر سینه آنان زدی
دوربودی از گناهان و بدی

در نبردی نابرابر با سپاه کافران
جان خود کردی فدا ای جانِ جان

تو شهیدی زنده ای پاینده ای
تا ابد در خاطر ما زنده ای

شاعر:مهری طهماسبی دهکردی

در راه حسینیه

به نام خدا

در راه حسینیه

از روز اول ماه محرم، هر روز عصر با چند تا از پسرهای همسایه به حسینیه ی محل می رفتیم. در گروه زنجیرزنها ، زنجیر می زدیم و خوشحال بودیم که به خاطر عشق به امام حسین و زنده نگه داشتن یاد و نامش، کاری انجام می دهیم. دوستم حسن، بیشتر از همه ی ما برای رفتن به حسینیه و زنجیرزنی علاقه نشان می داد و زنجیرها را آن قدر محکم به پشتش می زد که جایشان کبود می شد و ورم می کرد. توی مدرسه هم، پشت کبودش را به بچه ها نشان می داد و می گفت:« من امام حسین را از همه ی شما بیشتر دوست دارم، برای همین محکم تر از همه ی شما زنجیر می زنم.»

ادامه نوشته

نمایشنامه ی پاک کن زورگو

به نام خدا

نمایشنامه ی پاک کن زورگو

بازیگران:

کودک

مداد

پاک کن

صحنه: اتاقی  است که یک جامدادی  در آن قرار دارد. جامدادی به  شکل یک کمد بزرگ که دوبازیگر یعنی  مداد و پاک کن را  در خود جامی دهد. یک صفحه کاغذ خیلی بزرگ و سفید کنار جامدادی روی دیوار قرار  دارد.

مداد ظاهری شاد و بامزه دارد. می توان یک کلاه نوک تیز شبیه مدادسیاه روی سر بازیگر گذاشت و دور بدنش را نوارهای پهنی پیچید تا به  شکل مداد دربیاید و موقع حرکت ورجه ورجه کند.

پاک کن شبیه مداد است  فقط روی سرش کلاهی شبیه مداد پاک کن های راه  راه قرمز  و آبی قرار دارد.

ادامه نوشته

هدیه ای برای شهربانو

هدیه ای برای شهربانو

شهربانو به تنهایی در یک خانه ی قدیمی زندگی می کرد. او پیرزن مهربانی بود که به خانه ی قدیمی و باغچه ی باصفای آن علاقه ی زیادی داشت. فرزندانش چندباربه او گفتند که این خانه کهنه و قدیمی شده ، آن را بفروش و یک آپارتمان نوساز بخر؛اما اوقبول نکرد و گفت : « من اینجا راحتم ، هر روزبه گلهای باغچه ام آب می دهم ،برای پرنده ها خرده نان می ریزم و به آواز آنها گوش می دهم و حوصله ام سر نمی رود. شما نگران من نباشید، همینکه گاهی به من سر می زنید،کافیست. »

ادامه نوشته

پیرزنی که توبه کرد!

روزی روزگاری در شهری پیرزن جادوگری زندگی می کرد که هیچ شباهتی به جادوگرها نداشت. نه دماغش دراز بود و نه کلاه و جارو و چوب دستی جادوگری داشت. صورتش گرد و سفید و با مزه و دماغش کوفته ای بود و خیلی مهربان به نظر می رسید. برای همین هیچ کس حتی خودش هم فکرش را نمی کرد که او جادوگر باشد. شاید بپرسید برای چی اول قصه گفتم که در شهری پیرزن جادوگری زندگی می کرد، اما حالا می گویم که هیچ کس حتی خودش هم فکرش را نمی کرد یا خبر نداشت که ممکن است او جادوگر باشد!

ادامه نوشته

کلاغ سفید

کلاغ سفید

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

لانه ی آقا کلاغه و خانم کلاغه توی دهکده ی کلاغها روی یک درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هایشان سیاه پر ، نوک سیاه و مشکی بود. وقتی بچه ها کمی بزرگ شدند، آقا و خانم کلاغ به آنها پرواز کردن یاد دادند. بچه کلاغها هر روز از لانه بیرون می آمدند و همراه پدر و مادرشان به گردش می رفتند.

ادامه نوشته