نماز

نماز

خورشیدخانم نشسته

رو دامن آسمون

نور طلایی رنگش

پاشیده رو شهرمون

 

صدا میاد گوش کنید

میگه الله اکبر

وقت نماز ظهره

اذون میگه یک نفر

 

منم وضو می گیرم

تا که نماز بخونم

حرف بزنم با خدا

خدای مهربونم

 

صدای من می رسه

به اوج آسمون ها

حالا منو می بینه

خدای خوب ودانا

شاعر: مهری طهماسبی دهکردی

نازي و جوجه اردك

بابا و مامان نازي كوچولو كارمند بودند.آنهاهر روز نازي را به مهد كودك مي بردند و خودشان سر كار مي رفتند. مامان نازي هميشه خوراكيهاي خوشمزه توي كيفشمي گذاشت تا توي مهد بخورد و با دوستانش بازي كند. يك روز باباي نازي كوچولو يك كيف خوشگل براي او خريد، يك كيف كه روي آن يك جوجه اردك بامزه دوخته شده بود.

ادامه نوشته

مدرسه تعطیل شد!

مدرسه ی من امروز

تعطیل شد دوباره

این شهر پرهیاهو

دیگه هوا نداره!

 

باید بمونم حالا

تو خونه با دل تنگ

شهرم چه دلگیر شده!

آسمونش تیره رنگ

 

دود کثیف و بدبو

ریخته توی آسمون

نشسته مثل یک دیو

بجای رنگین کمون

 

دلم می خواد که این دیو

فرارکنه از اینجا

دوباره آبی بشه

آسمون شهر ما

 

شاعر: مهری طهماسبی دهکردی