زندگینامه و بیوگرافی لویی پاستور شیمی دان و زیست شناس مشهور فرانسوی

زندگینامه و بیوگرافی لویی پاستور

شهرت وی مدیون شناخت نقش باکتریها در بروز بیماری و کشف واکسن ضد هاری می باشد
همچنین عمل پاستوریزه کردن که ماخوذ از نام اوست
از ابداعات این دانشمند نامدار است
پاستور نخستین کسی است که پی به واگیردار بودن سیاه زخم گوسفندان برد

ادامه نوشته

۱۸ تیر روز ملی ادبیات کودک و نوجوان

مرحوم مهدی آذریزدی، نویسنده کشورمان،  ۱۸ تیرماه سال ۸۸ در ۸۸ سالگی در بیمارستان آتیه‌ تهران دار فانی را وداع گفت و در حسینیه‌ خرمشاه یزد در نزدیکی محل زندگی‌اش به خاک سپرده شد.

۱۸ تیر روز ملی ادبیات کودک و نوجوان

«قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»، «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن»، «گربه‌ ناقلا»، «گربه‌ تنبل»، «مثنوی» (برای بچه‌ها)، «مجموعه‌ قصه‌های ساده» و تصحیح «مثنوی» مولوی (برای بزرگسالان) از جمله آثار این نویسنده کودک و نوجوان است. زنده‌یاد آذریزدی که او را پرتیراژترین نویسنده‌ تاریخ ادبیات کودک و نوجوان ایران می‌دانند، در مجموع، بیش از ۲۰ عنوان کتاب برای بچه‌ها نوشته است. جند سالی می شود که از سوی  شورای عالی انقلاب فرهنگی، بنابر پیشنهاد شورای فرهنگ عمومی، 18 تیر به عنوان روز رسمی ادبیات کودک و نوجوان در کشور اعلام شده  است.

روز کتاب کودک ونوجوان  فرصت مناسبی جهت آشنا کردن کودکان با کتاب و بهانه‌ای برای ورود کتاب به زندگانی کودکان است. متأسفانه ما در کشور از این فرصت‌ها و بهانه‌ها برای ترویج فرهنگ کتابخوانی در میان کودکان و نوجوانان بهره‌گیری چندانی نمی‌کنیم. انس کودکان با کتاب، تضمینی بر استحکام تربیت و فرهیختگی نسل آینده یک جامعه می باشد.

«بیایید با کتاب‌ها بزرگ شویم» این شعار ادبیات کودک ونوجوان است که برای سال ۲۰۱۷ انتخاب شده است. این پیام همه ساله توسط یکی از کشورهای عضو IBBY طراحی و به زبان‌های زنده دنیا منتشر می‌شود. بدین ترتیب که وقتی کشوری عهده‌دار طراحی پیام  روز جهانی کتاب کودک می شود یکی از نویسندگان و یا شاعران آن کشور پیام را طرح و یکی از تصویرگران  آن کشور نیز آن را تصویرگری می کند و پیام به زبان‌های زنده دنیا ترجمه و منتشر میشود.

 امسال کشور روسیه عهده‌دار طراحی پیام  بود و سرگئی ماخوتین، نویسنده‌ سرشناس روسی، آن را طراحی و میخائیل فدوروف هنرمند برجسته روسی نیز پوستر روز جهانی کتاب کودک ۲۰۱۷ را طراحی کرده است. 

شاید اگر کودکی کردن را به عنوان یک جلوهء طبیعی انسانی در خود و دیگران به رسمیت بشناسیم و اجازه ی بروز به آن بدهیم، هم غنی‌تر زندگی خواهیم کرد و هم بهتر می‌توانیم در برابر کودکان رفتاری رشددهنده داشته باشیم: چون که با کودک سر و کارت فتاد/هم زبان کودکی بایدگشاد.

منبع:خبرگزاری صدا و سیما

هواپیما

هواپیما

شاعر:اسدالله شعبانی

آرزو دارم که روزی

یک هواپیما بسازم

آن هواپیمای خود را

محکم و زیبا بسازم

 

آرزو دارم همیشه

با هواپیما بگردم

روز و شب اینجا و آنجا

دور دنیا را بگردم

 

در هواپیمایم آن وقت

بچّه ها را می نشانم

هر کسی هر جا دلش خواست

زود او را می رسانم

بچه خرس

بچه خرس

نویسنده: زنده یاد  سوسن  طاقدیس

بُزبُزک زنگوله پا ، به صحرا رفته بود. حبّه ی انگور، پشت پنجره نشسته بود. بیرون را تماشا  می کرد.  چشمش به یک بچّه خرس افتاد که روی سبز ه ها بازی می کرد .ترسید که آقا گرگه، بچّه  خرس را بگیرد و بخورد. زود رفت بچّه خرس را بغل کرد و به خانه آورد.

او را کنار خودش نشاند. نازش کرد. برایش غذا آورد. بعد هم با او مشغول بازی شد.

بُزبُزک زنگوله پا از راه ر سید . بچّه خرس را دید. با تعجّب گُفت:« پس خرس کوچولو این جاست! مادرش را در صحرا دیدم كه دُنبالش می گشت و گریه  می کرد. باید زود او را به مادرش برسانیم.»

امّا حبّه ی انگور گفت:« اين بچّه خرس ، مالِ خودم است،من مادرش مي شوم.»

بزبزک زنگوله پا، حبّه ی انگور را ناز کرد و گُفت:« عزیزم، هر بچّه ای باید پیشِ مادرِ خودش باشد. مثل تو که باید پیشِ من باشی. خرس کوچولو را بغل کن و او را پيش مادرخودش بِبَر.»

آقا گرگه، پُشت پنجره بود. همه چیز را دید و شنید. نقشه ای کشید. پشت یک درخت، پنهان شد. منتظر ماند تا حبّه ی انگور و بچّه خرس از خانه بیرون بیایند.

از طرف دیگر، خانم خرسه هم بوی بچّه اش را شنیده بود و به آ نجا می آمد حبّه ی انگور، بچّه خرس را بغل کرد. از خانه بیرون آمد. گرگ از پشت درخت بیرون پرید .خانم خرسه هم از راه رسيد . نتیجه چه شد؟ گرگه از خانم خرسه كُتَك خورد!

خانم خرسه بچّه اش را بغل کرد و با خو شحالی به خانه رفت. حبّه ی انگور هم به خانه برگشت.

امّا گرگه با بدحالی، همانجا ماند و دماغ سوخته شد!

آش خوشمزّه

آش خوشمزّه

نویسنده:زنده یاد سوسن طاقدیس

بزبزک زنگوله پا، یک سبد بافت. آن را از سقف خانه آویزان کرد و به بزغاله هایش گفت: « اگر روزی من در خانه نبودم و گرگ آمد، بروید توی این سبد و طناب را بکشید. »

آن روز خیلی زود رسید. بزبزک زنگوله پا بچّه هایش را صدا کرد و گفت :«  مواظب خودتان باشید. خانه را تمیز کنید، ظر فها را هم بشویید. من زود برمی گردم و برایتان یک آش خو شمزّه می پزم.» و رفت.

درِ خانه باز مانده بود.

گرگ وارد خانه شد و گفت:« بچّه ها، سلام! من خاله تان هستم.»

بزغاله ها پریدند توی سبد، طناب را کشیدند و گفتند:« خاله جان سلام. مادرمان گفته بود که شما می آیید تا خانه را تمیز کنید و برایمان آش خوشمزّه بپزید. به ما هم گفته این بالا بمانیم تا مزاحم شما نباشیم. » 

گرگ ناچار شد که خانه را جارو بزند و گردگیری کند، ظر فها را بشویَد، آش هم بپزد. بعد هم از خستگی روی تخت اُفتاد و منتظر شد که بزغاله ها پایین بیایند ، امّا خیلی زود خوابش برد. بزبزک زنگوله پا از راه رسید. گرگ را دید. جارو را برداشت. با آن ، گرگ را زد و از خانه بیرون کرد.

بزغاله ها از سبد پایین آمدند. بعد هم دور هم نشستند، آشی را که گرگه پخته بود خوردند و خندیدند.

امّا بزبزک زنگوله پا، دلش برای گرگه سوخت. یک ظرف آش هم برای او کشید و پشت در گذاشت.