:اگر گربه را ببینم، سرِ دُمبشو می چینم
بنام خداوند جان آفرین
نام قصه:اگر گربه را ببینم، سرِ دُمبشو می چینم
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
گربه قشنگی بود به اسم زیتون که بیشتر وقتها روی پشت بامها و توی کوچه ها راه می رفت و دوست داشت موش و گنجشک شکار کند.اما بیشتر وقتها به سراغ سطلهای زباله می رفت و کیسه ها را پاره می کرد و از لای آشغالها غذا پیدا می کرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۹ ساعت 18:40 توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
در این وبلاگ داستانها،شعرها، نمایشنامه ها و ترانه های کودکان و دیگر آثار مرا ملاحظه می کنید.