پدربزرگ

پدربزرگو دوست دارم
اون منو خیلی دوست داره
پدربزرگ مهربون
تو باغچه ها گل می کاره

سوار فرغونش میشم
زود منو همراش می بره
چه خوش حالم که اون منو
باز پیش گل هاش می بره

تو راه یه خاله قورقوری
جست می زنه کنار ما
قور قور و قورقور می خونه
کار نداره به کار ما

باغ پدر بزرگ پر از
گل های رنگی رنگیه
این طرف و اون طرفش
تمشک و توت فرنگیه

زمین رو سوراخ می کنه
بیلچه ای که مال منه
با خوش حالی می رم جلو
موقع دونه کاشتنه

دلم می خواد حرف بزنم
پدربزرگ گوش بکنه
بخندیم و خستگی رو
زودی فراموش بکنه

وقتی به خونه می رسیم
با همدیگه شام می خوریم
غذاهای خوشمزه رو
هام هام و هام هام می خوریم

پدربزرگ یواشکی
میگه: بشین رو پای من
باید بخوابی کوچولو
با لالایی لالای من

شاعر: افسانه شعبان نژاد

آینه

من با تو، تو با من
می‌بینم، می‌بینی

خوش‌حالم، خوش‌حالی
غمگینم، غمگینی

چشمم را می‌بندم
چشمت را می‌بندی

هاهاها می‌خندم
هاهاها می‌خندی

می‌خوابم، می‌خوابی
می‌نوشم، می‌نوشی

گاهی که چیزی را
می‌پوشم، می‌پوشی

آئینه من رفتم
اما تو می‌مانی

زیرا من جان دارم
اما تو بی جانی

 

شاعر:مصطفی رحمان دوست

خروسه کجاست؟

خروسه کجاست؟
رو پرچین
چی داره؟
تاج چین چین

بالش رو هی تکون می ده
به این و اون نشون می ده

می گه که خوش به حال من
رنگین کمونه بال من

هم قوی، هم قشنگم
هیچ کس نیاد به جنگم

بعد چی می شه ؟
می خونه تا خسته می شه
وقتی می آد به لونه
نمونده آب و دونه

شاعر:افسانه شعبان نژاد

سفر

یه کِرمِ ریز تو گردو بود
خسته بود
دلش می خواست سفر بره
گردو درش بسته بود
سنگی اومد
گردو رو تقّ و تق شکست و در رفت
کرمه به آرزوش رسید
بیرون پرید
سفر رفت

شاعر:مریم هاشم پور

بچه های درسخون

وای که چقدر خوابش میاد

چشمای اون وا نمی شه

کی گفته که بچه باید

این وقت شب بیدار باشه؟

ادامه نوشته

قصه عامیانه نمکک

قصه ذیل قصه ای عامیانه و ملی است. نام این قصه به گویش یزدی «نَمَکُک» است. یک روایت قدیمی و یزدی از این داستان در کتاب شبچره نوشته مرحوم علی اکبر شریعتی نوشته شده است که من آن را بازنویسی کرده ام. مهتاش حایری

ادامه نوشته

((چکمه))

((چکمه))

 

نویسنده:((هوشنگ مرادی کرمانی))

 

مادر لیلا، روزها، لیلا را می‌ گذاشت پیش همسایه و می‌ رفت سر کار. او توی کارگاه خیاطی کار می‌ کرد. لیلا با دختر همسایه بازی می‌کرد. اسم دختر همسایه مریم بود. لیلا و مادرش در یکی از اتاق های خانه مریم زندگی می‌ کردند. لیلا پنج سال داشت و مریم یک سال از او بزرگتر بود.
یک روز، عموی مریم برایش عروسکی آورد.

ادامه نوشته