دختری که خودش را با مهتاب شست

یکی بود یکی نبود. در زمان‌های بسیار قدیم دختر تنهایی بود که با پیرزن جادوگر بدجنسی زندگی می‌کرد. او مجبور بود از صبح تا غروب برای آن پیرزن کار کند و پس از خوردن شام مختصری، در خانه ی تاریک و نمور او بخوابد. روزها وقتی کوزه‌ها و قدح‌های جادوگر را از چشمه آب می‌کرد، کوزه‌ای آب هم برای خودش برمی‌داشت و در پستویی که شب‌ها می‌خوابید، مخفی می‌کرد. وقتی مادرش زنده بود، به او یک قالب صابون داده بود. 

ادامه نوشته

ناهیدکوچولو و دزد

به نام خدا

ناهیدکوچولو و دزد

این داستان در مورد:هشدارهای پلیس به والدین در مورد اینکه: کودکان را تنها به کوچه و خیابان نفرستید و همچنین اجازه ندهید دختربچه ها با همراه داشتن زیورآلات گرانبها تنها بیرون بروند.

ادامه نوشته

درختکاری

من یک درخت هستم
بلند و سبز هستم
تو خاک ریشه دارم
رو شاخه میوه دارم
پاک میکنم هوا رو
شاد میکنم شمارو
اگر تو ماه اسفند
تو یک نهال بکاری
سال دیگه می بینی

که یک درخت داری

شاعر: مهری طهماسبی دهکردی

 

ماهیگیر باهوش

ماهی گیر باهوش

روزی بود، روزگاری بود. در زمان خسرو پرویز ، یکی از پادشاهان سلسله ی ساسانیان مرد ماهی گیری بود که زندگی اش را از راه ماهی گیری اداره می کرد. او همیشه به دریا می رفت و با تور ماهی گیری اش ماهی می گرفت و آن ها را به شهر می برد و می فروخت و از پولش خرج زندگی خود را تامین می کرد. 

روزی از روز ها، شانس در خانه مرد ماهی گیر را زد. آن روز در تور مرد ماهی گیر ماهی بسیار بزرگی افتاد. ماهی آنقدر  بزرگ بود که هم قد خود ماهی گیر بود. او در عمرش چنین ماهی بزرگی صید نکرده بود. ماهی گیر آن ماهی را بلافاصله به خانه برد و در این فکر بود که با ماهی چه کار کند. همسر مرد ماهیگیر با دیدن آن ماهی بزرگ به شوهرش گفت: 

بهترین کار این است که ماهی را به عنوان پیشکش به قصر خسرو پرویز ببری تا پادشاه در عوض این هدیه پول خوبی به تو بدهد. چون در غیر این صورت تو هر چقدر هم زرنگ باشی، فقط به چند سکه می توانی آن را بفروشی اما وقتی آن را به پادشاه بدهی، او چندین برابر قیمت ماهی به تو انعام خواهد داد.

مرد بعد از شندین حرف های همسرش فکر او را پسندید و تصمیم گرفت به قصر خسرو پرویز برود و ماهی را به به عنوان پیشکش تقدیم پادشاه کند. او غروب همان روز به سوی قصر رفت و از ماموران اجازه گرفت تا برای هدیه اش پیش پادشاه برود.

مرد ماهی گیر وقتی وارد قصر شد و چشمش به خسرو پرویز افتاد تعظیم کرد و گفت:  ای پادشاه بزرگ من ماهی گیر پیری هستم که زندگی ام را از راه ماهی گیری اداره می کنم. امروز بعد از چندین سال، یک ماهی بزرگ صید کردم که تا حالا مثل آن را صید نکرده بودم. با خود تصمیم گرفتم این ماهی بزرگ را که بهترین ماهی ای است که تا حالا صید کرده ام، برای شما هدیه بیاورم و به شما تقدیم کنم.

خسرو پرویز که از دست و دل بازی ماهی گیر بسیار خوشش آمده بود، دستور داد دست های ماهی گیر را تا جایی که جا دارد از سکه های طلا پر کنند. پیر مرد ماهی گیر از شادی در پوست خود نمی گنجید. او سکه ها را گرفت و از پادشاه تشکر کرد و به طرف درب خروجی حرکت کرد. همسر خسرو پرویز که زن خسیسی بود، به شوهرش گفت:

 این چه کاری بود که کردی؟ این همه سکه را به خاطر یک ماهی به مرد ماهی گیر دادی؟ فقط کافی بود که همان قیمت را به ماهی گیر بدهی نه این که صد برابر قیمت آن را به او ببخشی.

خسرو پرویز به همسرش گفت:

 آن مرد با خوشحالی و امید بهترین ماهی ای که در تمام طول عمرش صید کرده بود، برای من آورد آن وقت من چگونه می توانم این محبتش را بدون پاسخ بگذادم؟

شیرین گفت: الان کاری می کنم که سکه ها را از او بگیرم و با یک بهانه آن ها را دوباره به خزانه برگردانم.

ماهی گیر کم کم داشت از قصر خارج می شد که ناگهان همسر خسرو پرویز فریاد زد: ای ماهی گیر پیر، بایست. از تو سوالی دارم، آبا این ماهی که تو برای پادشاه گرفتی نر است یا ماده؟

 

ادامه نوشته