به نام خدا

ناهیدکوچولو و دزد

این داستان در مورد:هشدارهای پلیس به والدین در مورد اینکه: کودکان را تنها به کوچه و خیابان نفرستید و همچنین اجازه ندهید دختربچه ها با همراه داشتن زیورآلات گرانبها تنها بیرون بروند.

ناهیدکوچولو روز تولدش یک جفت گوشواره و یک گردنبند طلا هدیه گرفته بود. گوشواره ها را به گوشهایش آویزان کرد و گردنبند را به گردنش انداخت و جلوی آینه رفت و خودش را تماشا کرد و از خوشحالی بالا و پایین پرید. او می خواست هدیه هایش را به دوستانش نشان بدهد، برای همین وقتی مادرش در آشپزخانه سرگرم پختن ناهار بود، بی سروصدا و بی اجازه از خانه خارج شد و به کوچه رفت.دوتا از دخترهای همسایه که با او دوست بودند، جلوی در خانه هایشان با هم بازی می کردند. ناهید پیش آنها رفت و گفت:«آهای سارا،آهای آرمیتا، نگاه کنید چه گوشواره ها و گردنبند قشنگی دارم! اینها را روز تولدم از بابا و مامانم هدیه گرفتم.» سارا و آرمیتا کنار او ایستادند و نگاه کردند. سارا گفت:«مبارک باشه خیلی قشنگند!» آرمیتا گفت:«خوش به حالت! چه هدیه های خوبی گرفتی!» آنها با هم حرف می زدند و متوجه نبودند که یک زن غریبه پشت درختی ایستاده و نگاهشان می کند. آن زن آهسته آهسته به سوی آنها رفت و کنارشان ایستاد و گفت:«سلام دخترای قشنگ، حالتون چطوره؟ می تونید بگید نونوایی کجاست؟میخوام واسه دخترکوچولوم نون تازه بخرم. دخترم همسن شماست.»سارا گفت:«باید از کوچه بیرون برید به خیابون که رسیدید نونوایی را پیدامی کنید.»زن گفت:«کاش شما با من می آمدید و نونوایی را نشونم می دادید.» آرمیتا گفت:«من که اجازه ندارم از جلوی درخونه جایی برم.»سارا گفت:«منم همین طور.» زن به ناهید گفت:«دخترجان، بنظرم تو خیلی مهربونی، میشه همراه من تا سرکوچه بیای؟» ناهید که خیلی دلش می خواست توی کوچه بماند تا گوشواره ها و گردنبندش را همه ی مردم ببینند، گفت:« باشه من تا سر کوچه با شما میام.» و فوراً دست زن را گرفت و راه افتاد. سارا با نگرانی به  آرمیتا گفت:«ناهید چه کار بدی کرد همراه این خانم رفت، ما که این خانم را نمی شناسیم.» آرمیتا گفت:« آره اما خانم خوش اخلاقی بود.» سارا گفت:«اما اون یه غریبه است، من الان میرم و به مامان ناهید خبر میدم.» بعد هم رفت و به مادر ناهید گفت که ناهید با آن خانم به خیابان رفته است. مادر ناهید خیلی سریع چادرش را سرکرد و از خانه بیرون آمد. توی کوچه خبری از زن و ناهید نبود. مادر به سرعت تا آخر کوچه دوید. در آخرکوچه پشت یک در، ناهید و زن را دید. ناهید گریه می کرد و زن داشت گوشواره ها را از گوشش درمی آورد. گردنبند هم توی دستش بود. مادر جلورفت و دست زن را گرفت و گفت:«آهای خانم با دخترم چکارداری؟گردنبند دخترم توی دست تو چکار میکنه؟» ناهید که از دیدن مادرش خیلی خوشحال  شده بود گفت:«مامان من همراه این خانم اومدم تا نونوایی را نشونش بدم اما اون می خواد گوشواره ها و گردنبندم را از من بگیره.» زن که ترسیده و دستپاچه شده بود به دروغ گفت:«نه، من نمیخواستم گوشواره ها را بزور ازش بگیرم، خودش می خواست اونها را دربیاره منم داشتم کمکش می کردم.» مادر گفت:آره جون خودت!تو گفتی و منم باورکردم!تو دزدی و داری طلاهای دخترم را می دزدی.» در همان وقت یکی از همسایه ها از خانه بیرون  آمد و وقتی از ماجرای زن و ناهیدکوچولو خبردارشد، به پلیس 110 تلفن کرد. او و مادرناهید زن را نگه داشتند تا پلیس آمد و دستگیرش کرد. آن زن یک دزد بود و دختربچه هایی را که النگو و گوشواره و گردنبند طلا داشتند و تنهایی توی کوچه و خیابان می آمدند، فریب می داد و طلاهایشان را می دزدید. پلیس به دستهایش دستبند زد و او را سوار ماشینش کرد و به ناهید گفت:«تو نباید دنبال غریبه ها را بیفتی و بدون اجازه پدر و مادرت جایی بری. طلاهات را هم نباید به غریبه ها نشون بدی ممکنه دزدها ببینند و بخاطر دزدیدن اونها تو را اذیت کنند و بلایی به سرت بیارند.»

ناهید درآن روز فهمید که نباید بی اجازه و بدون اطلاع بزرگترها از خانه خارج شود. نباید با غریبه ها حرف بزند. نباید طلاهایش را توی کوچه و خیابان به کسی نشان بدهد.

او از پدر و مادرش معذرت خواهی کرد و قول داد دیگر بی اجازه از خانه بیرون نرودو با غریبه ها حرف نزند و به آنها اعتماد نکند.

بچه ها بی اجازه

نرید از خونه بیرون

تنهایی بیرون نرید

 تو کوچه و خیابون

 

گاهی آدمهای بد

 تو کوچه در کمینند

در کمین بچه ها 

یه گوشه می نشینند

 

تو گوش دخترک ها

گوشواره که می بینند

یا توی دست اونها

النگو طلا می بینند

 

سراغ اون دخترک

میرن با حقه بازی

بهش میگن عزیزم

تو خیلی خیلی نازی

 

گوشواره و النگو

می دزدن از دخترک

بعد هم فرارمیکنن

اون آدمای کلک

 

پلیس میگه بچه جون

تنها نرو تو بیرون

خطر خیلی زیاده

تو کوچه و خیابون

 

گردنبند و گوشواره

النگوهای طلا

گاهی خطر میاره

واسه دختر بچه ها

 

نباید که بچه ها

تنها برن خیابون

مراقبشون باشید

بزرگای مهربون

پایان

نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی 24/7/98