حافظ شيرين سخن ( قسمت سوم)

 

عشق در نظر حافظ:

 

لطيفه ايست نهاني كه عشق از آن خيزد

كه نام نه لب لعل و خط زنگاريست

 

و روي معشوق آيينه ي لطف الهي است:

 

روي تو مگر آينه ي لطف الهي است

حقا كه چنين است و درين روي و ريا نيست

 

عشق شنيدني نيست ،ديدني است، قال نيست،حال است:

 

سخن عشق نه آنست كه آيد به زبان

ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنيد

 

عشق دريايي لايتناهي است:

 

بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست

آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست

 

عشق باديه اي بي پايان است:

 

خداي را مددي اي دليل راه حرم

كه نيست باديه ي عشق را كرانه پديد

 

عشق خلل ناپذير است:

 

خلل پذير بود هر بنا كه مي بيني

مگر بناي محبت كه خالي از خلل است

 

 

همه  طفيل عشقند:

 

طفيل هستي عشقند آدمي و پري

ارادتي بنما تا سعادتي ببري

 

عشق سرّ مگوست:

 

قلم را آن زبان نبود كه سرّ عشق گويد باز

وراي حدّ تقرير است شرح آرزومندي

 

عشق قيدپذير نيست:

 

من همان دم كه وضو ساختم از چشمه ي عشق

چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست

 

بايد كوشيد و عشق ورزيد تا به مراد رسيد:

 

صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد اي دل

جانب عشق عزيز است، فرو مگذارش

 

همگان  را از عشق آگاهي نيست:

 

هر دلي را اطلاعي نيست بر اسرار عشق

محرم اين سرّ معني دار، علوي جان ماست

 

عشق خودپرستي نيست:

 

هركه از خود شد مجرد در طريق عاشقي

از غم و دردش چه آگاهي  و با درمان چه كار