حافظ شیرین سخن، قسمت پایانی
حافظ شيرين سخن(آخرین قسمت)
حكمت حافظ
خواجه حافظ ،حكمت را نزد مولانا قوام الدين عبدالله آموخته و اصطلاحات حكمي بسيار در اشعار خويش آورده و نيز كلمات حكيم و حكمت را در آنها به كار برده است. ارسطو مي گويد:« حكمت يا فلسفه عبارت است از شناختن اشياء كماهي.»
پس حكيم كسي است كه حقايق مذكور را مي شناسد و يا درصدد آنست كه بشناسد.حكيم تمام علوم عصر و حواس خود را به كار مي گيرد تا به اين حقايق پي ببرد.البته بين حكما اختلاف نظرهايي هست. گروهي از حكما مي گويند مي توان به حقايق اشيا پي برد و گروهي مي گويند نمي توان به حقايق اشياء پي برد. حافظ از دسته ي دوم است و معتقد است كه حقيقت را نمي توان دريافت:
در كارخانه اي كه ره عقل و فضل نيست
وهم ضعيف رأي فضولي چرا كند؟
و اسرار غيب را كسي نمي داند:
ز سرّ غيب كس آگاه نيست، قصه مخوان
كدام محرم ِ دل ره درين حرم دارد؟
پس حكما و علما بيهوده ترفند مي بافند:
يكي از عقل مي لافد،يكي طامات مي بافد
بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم
و زهّاد نيز ، همچنين:
برو اي زاهد خودبين كه زچشم من و تو
راز اين پرده نهانست و نهان خواهد بود
بنابراين پرسش اسرارالهي از مردم بيهوده است:
حافظ اسرار الهي كس نمي داند ،خموش
از كه مي پرسي كه دور روزگاران را چه شد؟
هستي ما نيز گرهي ناگشودني است:
وجود ما معمايي است حافظ
كه تحقيقش فسون است و فسانه
شايان ذكر است كه حافظ بعدها به حقيقت واصل گشت ، وجهه ي افكارش در اين موضوع دگرگون شد و دانست كه هركس به اندازه ي استعدا خويش ،حقايق را ادراك مي نمايد. او بر حسب دگرگوني احوال و تغيير دوران و زمان ،در مورد جبر و اختيار عقايد متضاد پيدا كرد و فرمود:
قومي به جدّ و جهد نهادند وصل دوست
قومي دگر حواله به تقدير مي كنند
في الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر
كاين كارخانه ايست كه تغيير مي كند
و خودش هم جانب اختيار را انتخاب كرد. آنگاه كه شوري در سر داشت و به زور بازو و فكر متين خويش اعتماد مي ورزيد، تصور مي كرد عالم در قبضه ي قدرت اوست:
چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد
من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك
و اگر فلك مي خواست او را زبون كند، تخريبش مي كرد:
بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
كوشش را مفيد مي دانست:
مكن ز غصه شكايت كه در طريق طلب
به راحتي نرسيد آن كه زحمتي نكشيد
و از طلب دست برنمي داشت تا به معشوق برسد:
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
و مي گفت بايد ارادت ورزيد تا به مقصود رسيد:
طفيل هستي عشقند آدمي و پري
ارادتي بنما تا سعادتي ببري
به طور كلي حافظ به هنگام سرخوشي طرفدار اختيار بود و مي گفت:
سرّ خدا كه در تتق غيب منزويست (تُتُق : پرده)
مستانه اش نقاب ز رخسار بركشيم
كو جلوه اي ز ابروي او تا چو ماه نو
گوي سپر در خم چوگان زر كشيم
فردا اگر نه روضه ي رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه ، حور ز جنت به دركشيم
بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان
غارت كنيم باده و شاهد به بركشيم
عشرت كنيم ورنه به حسرت كشندمان
روزي كه رخت جان به سراي دگر كشيم
ولي فوراً گفتار خود را پس مي گيرد و به اساس اعتقاد خود كه جبر است تسليم مي شود:
حافظ نه حدّ ماست چنين لاف زدن ها
پاي از گليم خويش چرا بيشتر كشيم؟
به عقيده ي حافظ جبر مسلم است. يعني انسان در بسياري از امور،حتي در اراده اش هيچ اختياري از خود ندارد و به ناچار تسليم جبر مي شود. با در نظر گرفتن فتنه ها و آشوبها و نابسامانيهاي عصر حافظ ، اين اعتقاد امري طبيعي است.
طبق نظر جبري حافظ،اگر بدنام هستيم تقصير از ما نيست:
در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند
گر تو نمي پسندي تغيير كن قضا را
اختيار وجود ندارد:
رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي
كه بر من و تو در اختيار نگشادست
گناه من نيز به خواست اوست:
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست
كه نيست معصيت و زهد بي مشيت او
بنابراين مسئوليت گناهان نيز با ما نيست ولي محض ادب بايد گفت كه مقصر مائيم:
گناه اگرچه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب كوش و گو گناه منست
من پرورده ي ديگري هستم:
مكن در اين چمنم سرزنش به خودرويي
چنانكه پرورشم مي دهند مي رويم
و:
من اگر خارم اگر گل چمن آرايي هست
كه بدان دست كه مي پروردم مي رويم
روزي نامقسوم را نتوان به دست آورد:
بشنو اين نكته كه خود را زغم آزاده كني
خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني
خوشبختي مقدّر است نه مكتسب:
خيال حلقه ي زلفش فريبت مي دهد حافظ
نگر تا حلقه ي اقبال ناممكن نجنباني
ما كاري مي كنيم،ولي از نتيجه ي آن ما را چه خبر؟
صالح و طالح متاع خويش نمودند
تا كه قبول افتد و كه در نظر آيد
جدّ و جهد اثري ندارد، حوالت با خدا بايد كرد:
به جدّ و جهد چوكاري نمي رود از پيش
به كردگار رها كرده به مصالح خويش
با اين وجود بايد كوشيد:
گرچه وصالش نه به كوشش دهند
هر قدر اي دل كه تواني بكوش
تقدیر
اعتقاد به جبر،مستلزم ایمان به تقدیر و قضاست. حافظ جداً به قضا و قدر معتقد است.
تقدیر ما را از روز ازل نوشته اند:
در خرابات مغان ما نیز همدستان شویم
کاین چنین رفته است در روز ازل تقدیر ما
************************
بر عمل تکیه مکن خواجه که در روز ازل
تو چه دانی قلم صنع به نامت چه نوشت؟
تقدیر را نمی توان برگرداند:
ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست
قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده اند
**********************
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
و حتی بر قسمت خود نمی توان افزود:
مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهدشد
بنابراین جای گله نیست:
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
اگر اندکی نه بر وفق رضاست خرده مگیر
تدبیر با تقدیر پهلو نزند:
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
و حافظ این عقیده را در غزل ذیل کاملاً توصیف نموده است:
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود
گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود
گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند
گفتا همه زان بود که بر لوح جبین بود
گفتم که قرین بدت افکند بدین روز
گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود
گفتم ز من ای ماه چرا مهر بریدی؟
گفتا که فلک با من بدمهر به کین بود
با توجه به عقاید مختلف حافظ ، در اشعار او تناقض دیده می شود. گاهی به جبر معتقد است و گاهی به اختیار و گاهی هم نه به جبر و نه به اختیار. بنابراین بسیاری از ارباب علم ، برای رفع تناقضات ظاهری نیاز به تفسیر و تأویل این غرلیات پیدا کرده اند و شرح هایی بر آنها نوشته اند.
باید به این نکته دقت داشته باشیم که حافظ نیز انسانی بوده که در یک برهه از زمان می زیسته و در طول زندگیش با حوادث گوناگون روبرو بوده است.گاهی روزگار به او روی خوش نشان می داده و گاهی با غم و اندوه دست به گریبان می شده است.بدیهی است که هر حادثه ای نسبت به بدی و خوبی و عیش و عزا،وصال و فراق ، موجب تولید افکار متفاوت است و اگر کسی همین افکار را از لوح ضمیرخلرج کرده و در دفتری نقش و یادداشت کند، مسلماً تناقضات فکری مشاهده خواهدشد.به هرحال همانطور که قبلاً گفته شد، اساس اعتقاد حافظ در امور جبر است که اگر چنین باشد، حقاً نباید چون و چرا داشته باشد:
حافظ از چون و چرا بگذر و می نوش، ولی
پیش حکمش چه مجال سخن چون و چراست؟
تربیت از نظر حافظ
به عقیده ی او تربیت درصورتی مفید واقع می شود که محل، مستعد و قابل پذیرفتن صور تربیت باشد تا بتوان او را مطابق مقصود پرورش داد:
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لوءلوء و مرجان نشود
و با داشتن همت عالی می توان به علم و ادب دست یافت:
ذرّه را تا نبود همت عالی ، حافظ
طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود
و باید معرفت اندوخت:
گوهر معرفت اندوز که با خود ببری
که نصیب دگران است نصاب زر و سیم
و در این راه ، کوشش ضروری است:
به سعی کوش اگر مزد بایدت ای دل
کسی که کار نکرد اجر رایگان نبرد
و اطاعت استاد واجب است:
سعی ناکرده دراین راه به جایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
امثال فارسی
اشعار دلنشین خواجه در روح ملت ایران تأثیر بسزایی داشته است.بسیاری از ابیات او را به عنوان ضرب المثل به کار می برند. مثلاً وقتی می خواهند بگویند این کار کار تو نیست، این بیت را می خوانند:
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
عِرض خود می بری و زحمت ما می داری
درباره ی رفتار با دوست و دشمن این بیت به کار می رود:
آسایش دو گیتی تفسیر این دوحرف است
با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا
وقتی می خواهند بگویند که به مقصود دسترسی نیست، می گویند:
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
یا وقتی از آسیبی که آشنایان می توانند به ما بزنند گله می کنند، این بیت را می خوانند:
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
و درباره ی فریبکاری دنیا:
مجو دستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است
این واقعیت که بزرگی و بزرگ بودن وسیله می خواهد:
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
خواجه بسیاری از ضرب المثلها و اصطلاحات فارسی را در اشعارش آورده است، مانند:
پای از گلیم خویش بیرون نهادن که این طور فرموده :
زان سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
« بیش از گلیم خویش مگر پاکشیده ای؟»
ضرب المثل معروف پشیمانی سودی ندارد:
در نیل فتاد و سپهرش به طنزگفت:
الآن قد ندمت و ماینفع الندم
که مثال پشیمانی سودی ندارد را به عربی آورده است.
بالاتر از سیاهی رنگی نیست:
گفتی که پس از سیاهی رنگی نیست
پس موی سیاه من چرا گشت سپید؟
آفتاب را با گِل نمی توان پوشاند:
ای راه تو صحرای امل پیمودن
تا چند بر آفتاب گِل اندودن؟
از چاله درآمدن و به چاه افتادن:
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
« آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد»
فال حافظ
خواجه حافظ معتقد است: درکار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. از اینرو ایرانیان از دیرباز ، برای مشورت در امور مشکل به دیوان اوتفأل می زدند. مهمترین موقع فال گرفتن از دیوان حافظ ، به عقیده ی همه ی ایرانیان شب یلداست که شعرا آن را چون گیسوی معشوق ، دراز می دانند.در این شب همه ی اهل خانه دور هم جمع می شوند و میوه و آجیل می خورند و بزرگ خانواده یا باسوادترین آنها ، کتاب حافظ را به دست می گیرد، سوره ی حمد می خواند و برای هرکس که در قلب خود نیتی می کند، به این ترتیب فال می گیرد: بعد از خواندن حمد، خواجه را اینگونه مخاطب قرار می دهد:
« ای خواجه ی شیرازی تو حلّال هر مشکل و رازی، تو را به شاخ نبات سوگند می دهم که حقیقت را بیان فرمایی.» آنگاه با چهار انگشت دست راست( به جز شست) صفحه ای از کتاب را می گشاید. غزل ابتدای صفحه ی دست راست، حاوی جواب منظور است و این از دوحال خارج نیست، یا آغاز غزل درهمان صفحه است که در این صورت از همان جا قاری به صوت بلند غزل را می خواند و یا آنکه آغاز غزل در صفحه ی قبل( دست چپ) است، دراین صورت به آن صفحه مراجعه کرده و از مطلع آن می خواند و اگر جواب از آن غزل کاملاً مفهوم نشد، به سرسطر اول غزل بعدی رجوع می کند و آن سطر را جواب منظورو نیت می داند. خواننده ی دیوان اغلب به توجیه و تطبیق غزل نیز می پردازد تا تأثیر آن را درذهن شنوندگان بیشتر نماید. در میان اهالی شیراز ، معمول بوده که اواخر عصرهای چهارشنبه به آرامگاه حافظ می رفتند و با دیوان خطی خواجه (وقف کریمخان زند) که بر سر قبر او بوده ، فال می گرفتند. روشهای دیگری هم برای فال گرفتن معمول بوده که از ذکر آنها به دلیل طولانی شدن کلام، خودداری میکنم.
این هم داستانی از تفأل به دیوان حافظ که درکتاب لطیفه ی غیبیه آمده است:
« دلبری با قبای زردوزی شده بر سر مزار حافظ بگذشت و خواست از دیوان روی قبر غزلی برخواند، این بیت را در صفحه ی اول دید:
سرمست در قبای زرافشان چوبگذری
یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن
او شاد شد و گفت به چشم ، دو بوسه خواهم داد. چندی بعد مجدداً گذارش به آرامگاه آن بزرگوار افتاد و باز صفحه ای از دیوان را گشود و این شعر را خواند:
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
آن دلبر نازنین حیران شد و گفت: اطاعت می کنم، اگر سه بوسه هم بخواهی می دهم. مدتی بعد مجدداً گذارش به آرامگاه حافظ افتاد و بازهم صفحه ای از دیوان را گشود و شعر ذیل آمد:
سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه ی من
اگر ادا نکنی وامدار من باشی
آن نازنین ، در آن حال بی اختیار خود را بر روی گور او افکند و سنگ مزارش را غرق بوسه ساخت.»
سخن به درازا کشید اما من نتوانستم خواجه حافظ را آنچنان که باید و شاید ، به شما معرفی نمایم. برای اطلاعات بیشتر در مورد حافظ می توانید به کتاب حافظ شیرین سخن ، مراجعه نمایید. در پایان کتاب منابع زیادی در مورد حافظ و اشعار او به خوانندگان معرفی شده است. این مبحث را با شعری از مرحوم دکتر محمدمعین در وصف حافظ به پایان می برم. دکتر معین این قطعه را با خط خود نوشته و در تاریخ دهم مرداد1332 به دانشمند عالیقدر استاد منوچهرمرتضوی تقدیم کرده بودند. استادمرتضوی نیز اصل این دستنویس را به خانم مهدخت معین دادند تا در تدوین این کتاب از آن استفاده نمایند. روحش شاد.
دوش حافظ را به زیر شاخ سرو
در کنارجویباری دیده ام
سر برهنه بر وِساده متّکی (وِساده:بالش،مخده)
پیش رویش گلعذاری دیده ام
یارنیکو سیرت مه طلعتی
ملک دل را شهسواری دیده ام
ماهِ رویش بدر بود و منخسف
زیر زلف تابداری دیده ام
سنبل« مشکین به دوش انداخته»
نرگس شهلا خماری دیده ام
لابه لای گیسوان عنبرین
کشتگان بی شماری دیده ام
از دهانش آشکارا نقطه ای
دفتر شاعر کناری دیده ام
ساقی شکّر لب فرخنده خو
با سر زلفش قراری دیده ام
پادشاه عشق فرموده نزول
در دل حافظ شراری دیده ام
لطف دلبر پیش تیر حادثات
جان عاشق را حصاری دیده ام
گرچه شمس الدین بُد اندر عین وصل
من دو چشم اشکباری دیده ام
یعنی از اشک زلال مردمان
پای دلبر را نثاری دیده ام
چون که عشوه خود ز حد می برد یار
قلب شاعر بیقراری دیده ام
ناز و غمزه، اضطراب و انتظار
بُلعجب من کارزاری دیده ام
« بی نیازی » را نکو دانسته ام
هم به معنی«انتظاری» دیده ام
خواجه را در وصف یار خویشتن
شعرهای آبداری دیده ام
از سماع آن غزلهای لطیف
گوش جان را گوشواری دیده ام
دور از اغیار بنشسته » معین»
زین تماشا کارو باری دیده ام
منبع: حافظ شیرین سخن، دکتر محمد معین، به کوشش دکتر مهدخت معین ،چاپ سوم :1375 ه. ش تهران ،انتشارات صدای معاصر
خلاصه نویسی و گردآوری مطالب: مهری طهماسبی دهکردی
در این وبلاگ داستانها،شعرها، نمایشنامه ها و ترانه های کودکان و دیگر آثار مرا ملاحظه می کنید.