به نام خدا
چوب خدا
داستان نوجوان
روزهای آخر اسفندماه بود. پسرک فقیری که در یک روستا با مادر و خواهرش زندگی می کرد، تصمیم گرفت برود و برای شب چهارشنبه سوری مقداری بوته ی خار جمع کند و بفروشد؛ زیرا بسیاری از مردم دوست داشتند در این شب، بوته های خار را آتش بزنند و از روی آنها بپرند.
پسرک یتیم بود.پدرش سال قبل وقتی برای چیدن گیاهان دارویی به کوهستان رفته بود، از کوه پایین افتاده و مرده بود. پسرک با تلاش زیاد توانست پشته ی بزرگی از خارهای بیابان را جمع کند. او خارها را با طناب به هم بست و روی الاغش گذاشت و به سوی روستایشان روان شد. در همان وقت چند سوار سررسیدند و دور او جمع شدند. آنها فرزندان چندنفر از ثروتمندانی بودند که برای شکار و تفریح به روستا می رفتند. یکی از آنها با صدای بلند از پسرک پرسید:«آهای پسر، این خارها را کجا می بری؟» پسرجواب داد:«می برم برای چهارشنبه سوری به مردم بفروشم.» سوار با عصبانیت گفت:«تو این خارها را از بیابان ما کنده ای. مگر نمی دانستی این بیابان مال من و پدر من است.» پسرک با تعجب گفت:«نه من تا الان فکر می کردم بیابان متعلق به خداست.»سواران با تمسخر به او نگاه کردند و پوزخند زدند. سوار اولی گفت:« حالا من تمام خارهایت را آتش می زنم تا دیگر فکر نکنی بیابان متعلق به خداست.»او به همراهانش اشاره ای کرد. آنها پشته ی خار پسرک را به زمین انداختند و با تفنگ هایشان به پشته ی خار شلیک کردند. خارها آتش گرفتند و خیلی زود سوختند و خاکستر شدند. آه از نهاد پسرک برآمد. با گریه گفت:«حالا که خارهایم را سوزاندید لااقل پولش را بپردازید.» سوار اولی با خشم گلوله ای به سوی پسرک شلیک کرد. گلوله درست جلوی پای پسرک فرود آمد. قلب پسرک در سینه اش می تپید و اشک از چشمانش جاری بود. مدام چهره ی مادر و خواهرش را مجسم می کرد که منتظر او بودند تا پولی برایشان ببرد. سواران پس از این کار قاه قاه به پسرک خندیدند و
اسب هایشان را هی کردند و به سوی روستا رفتند. پسرک هم با قدم های لرزان و شانه های آویزان افسار الاغش را دردست گرفت و به سوی روستا به راه افتاد.
سواران به روستا رسیدند، به سرِ چشمه ی آب رفتند تا آب بنوشند و دست و صورتشان را بشویند. سوار اولی زودتر از بقیه از اسب پیاده شد و به سوی چشمه رفت. کنار آب زانو زد و مشتی آب برداشت و به صورتش زد اما ناگهان فریادش به هوا برخاست:«سوختم، سوختم...»و دستش را به طرف پای راستش برد. مار بزرگی از زیر پایش بیرون خزید و به زیر سنگی رفت و ناپدیدشد. دوستانش دویدند و او را از زمین بلند کردند و کنار چشمه خواباندند. مار پایش را نیش زده بود. یکی از سواران با چاقو شکافی در محل نیش مار ایجاد کرد و آنجا را فشار داد تا زهر خارج شود. سوار فریاد می کشید و از درد به خود می پیچید. دوستانش او را روی اسب گذاشتند و راه افتادند. در میانه ی راه به پسرک خارکن رسیدند که با چشمان اشکبار به سوی خانه اش می رفت. سوار مجروح همانطور که می نالید و از درد به خود می پیچید او را دید. صدا زد:« آهای پسر بایست ببینم...» پسرک ایستاد و با وحشت به آنها نگاه کرد. سوار مجروح پرسید:« وقتی بوته هایت را آتش زدیم تو نگاهی به آسمان کردی و چیزی زیر لب گفتی. می خواهم بدانم چه می گفتی.» پسر با ترس جواب داد:« من چیزی نگفتم.» سوار فریادزد:«بگو من اذیتت نمی کنم، فقط می خواهم بدانم در آن لحظه چه گفتی، همین و بس.» پسر گفت:«وقتی دیدم شما اسلحه دارید و از من خیلی قوی تر هستید، وقتی بوته هایم را آتش زدید، با دل شکسته سر به آسمان بلند کردم و خدایم را مخاطب قرار دادم و گفتم خدایا این مرد و دوستانش قدرت خود را به من نشان دادند اما تو از اینان قوی تری، تو هم قدرتت را به آنها نشان بده.»
سوار مجروح آهی کشید و فریاد زد:«وای برمن، وای برمن که از خدا بی خبر بودم و به بنده ی ضعیف او ستم کردم. آری من قدرتم را به تو نشان دادم اما خداوند قدرتش را خیلی زود به من نشان داد.» پسرک که حالا کمی دل و جرأت پیدا کرده بود گفت:« من از مادرم شنیده ام که چوب خدا صدا ندارد و اگر خداوند کسی را بزند، صدایش را هیچ کس نخواهدشنید. برای همین تصمیم گرفته بودم به هیچ کس آزار نرسانم و با کار و تلاش مخارج زندگی خودم و مادر و خواهرم را تأمین نمایم اما شما حاصل زحماتم را دود کردید و به هوا فرستادید.» سوار مجروح به دوستش اشاره ای کرد. یکی از آنها کیسه پولی درآورد و به پسرک داد. سوار گفت:« این هم پول بوته هایت. حالا ما را ببخش و از خدا بخواه هرچه زودتر حالم خوب شود.» پسر گفت:« من شما را بخشیدم اما تنها خداوند بخشاینده و مهربان است، امیدوارم او همه ی گناهکاران را ببخشاید.» سواران به سوی خانه ی حکیم روستا رفتند و پسرک با قدمهایی استوار و دل پرامید به خانه اش برگشت و جریان را برای مادر و خواهرش تعریف کرد. مادر پس از شنیدن ماجرا گفت:«تو از من شنیده بودی که چوب خدا صدا ندارد اما ندیده بودی و حالا به چشم خودت دیدی. آری شنیدن کی بود مانند دیدن...»
نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی
بهمن ماه 1396